امام علی (ع) می فرماید
۞ هر کس از خود بدگویی و انتقاد کند٬خود را اصلاح کرده و هر کس خودستایی نماید٬ پس به تحقیق خویش را تباه نموده است. ۞
Wednesday, 17 July , 2019
امروز : چهارشنبه, ۲۶ تیر , ۱۳۹۸ - 15 ذو القعدة 1440
شناسه خبر : 12711
  پرینتخانه » 28, جامعه تاریخ انتشار : ۰۷ تیر ۱۳۹۸ - ۱۹:۳۸ | ارسال توسط :

شوقِ نوشتن

دستم به سوی قلم نمی رود و چشمم به صفحات کتاب باز نمی شود . نویسنده نیستم . نه تاریخ نگارم ، نه رمان نویس و نه نوشتۀ به درد خوری.  فقط گهگاهی  که  حوصله ام سر میرود و ظرفیت وتحملم سرزیز می شود به قلم پناه آورده و به نوشتن روی میاورم ، نوشته ای که اگرچه نمیتواند شوق انگیز باشد و تمامی احساسم را بیان کند ،  لیکن به هر نا کجا آبادی که روانه شود ، التهابم را التیام می بخشد.

شوقِ نوشتن

دستم به سوی قلم نمی رود و چشمم به صفحات کتاب باز نمی شود . نویسنده نیستم . نه تاریخ نگارم ، نه رمان نویس و نه نوشتۀ به درد خوری.  فقط گهگاهی  که  حوصله ام سر میرود و ظرفیت وتحملم سرزیز می شود به قلم پناه آورده و به نوشتن روی میاورم ، نوشته ای که اگرچه نمیتواند شوق انگیز باشد و تمامی احساسم را بیان کند ،  لیکن به هر نا کجا آبادی که روانه شود ، التهابم را التیام می بخشد.

از مواجهه با عارضۀ غم افزایی ، دیدن منظرۀ زیبایی ، رفتار انسان مدارانه ای ، خاطرۀ دلپذیری ، از شدت دردی ، حدّت رنجی ، شوری و شوقی و هیجانی .

هرگاه احساسات لبریز شود ، نباید گذاشت آنچه که از آن فوران میکند بیهوده و بلااستفاده تلف شود. این احساسِ سرریز شده نوعی انرژی زاینده ای است که بنا به قانون بقاء انرژی بایستی بماند ویا به نوعی دیگر تبدیل تا ماندگار شده و سود مند واقع گردد . البته بعضی احساسات پلید را بایستی به نحوی  سرپوش گذاشت و از بروز آن جلوگیری کرد. که این هم بستگی به گنجایش وهنر افراد در کنترل احساسات خویش دارد. بهرحال نباید گذاشت که احساسات انباشته گردد درصورت انباشت بیش از حد آن ممکن است بگونۀ تخریبگرانه ای بروز یابد.

این انرژی انباشت شده که ازنوع احساس ناب می باشد ، تکانه های مهیبی در روح آدمی ببار میاورد . که به  صورتهای  مختلفی نمایان می شود. گاه به صورت اشکی سوزناک از چشمی فرو میریزد . «اشک ذوب شدۀ روح متلاطم وشعله ور   انسان ستم کشیده ای است که از روزنه های چشمش فرو می افتد» . گاه  به صورت نالۀ حزینی از تراشه های ناشی از سایش درد و رنج با  جان آدمی ، سر بر می آورد . گاه به کینه و خشمی تمام نشدنی بدل میگردد . گاه سبب گشایش خاطر رنجدیده ای می شود و سرخوشی و طرب دست میدهد . گاهی به صورت حرکات موزون و یا ناموزونی نمایان میشود . گاهی به صورت گفتاری بلیغ و یا شعری نغز درمیاید . گاه مکاشفه ای ، گاه مکالمه ای و گاه معاشقه ای ،  … 

دربعضی از انسانها این حالت به  صورت مکاتبه و نوشتن بروز پیدا میکند .  نوشتن به آدمی آرامش میدهد . و روح آشفتۀ انسان را قرارمی بخشد . واینچنین است که گفته اند «نوشتن برای فراموش کردن است ».

نوشتن همچنین مسئولیت زاست . هم درساختار وشاکلۀ  نوشته باید دقت کرد که به قول ادیبی «آجرهایش روی اسلوب و اصولی منظم  و مخاطب پسندانه کنارهم چیده شده باشد»  که خواننده را به ذوق آورد ،  هم محتوایش اصیل وناب باشد تا جذبه واشتیاق ایجاد کرده و بر دل نشیند . و پیام آور باشد . بویژه از چارچوب های خاصی تجاوز نکرده و خط قرمزی را درهم نشکند،  واین یکی از همه سخت تر است . مخصوصا بعضی خط قرمزهای ساختگی امروزی!!

نوشتن اما ، بایستی  دردی را درمان کند . روح تشنه ای را آب رساند .  جان خسته و بلا دیده ای را  تسکین دهد . دلی پردرد و رنجی را تسلی بخشد.  طبع پر شور و آشفته ای را آرام کند . نهال نو رستۀ ذوقی را آبیاری نماید . سینۀ پرازعقده های فشرده ای را بگشاید و بغض فرو خفته ای را بشِکافد. آلام انباشتۀ مردمی را التیام بخشد . گره ای باز کند و راهی در بن بست های هزار توی جامعه  نشان دهد . 

هر گاه نوشته ای هیچ یک از این خصوصیات را نداشته باشد ، چه سود؟؟!!   وقتی که نوشتۀ انسان در چنبرۀ  مصلحت و مقتضیاتی اسیرشود و در پوششِ لفّاضی های « به در بگویم تا دیوار بشنود »  راز دل نگشاید ، و برسبیل ملاحظۀ « دیوار موش دارد و موش هم گوش دارد» از موضوع منحرف شده و به صورت کلماتی کلی و درهم و بی معنی درآید و پیام مشخصی را نرساند و راهی  را نشان ندهد ، چه فایده ؟؟؟ زحمت مخلوق روا داشتن است.

این چنین است که دستم به سوی قلم نمی رود . نوشتن چنگی به دل نمی زند و هیچ  احساسی را برنمی انگیزد ، و آرزویی برآورده نمیکند . در چنین وضعیتی انسان بی خیال و بی تفاوت می شود و حس وحالی پیدا نمی کند.  لاشه ای بی احساس و مرده ، زبانی لال ، گوشی ناشنوا ، چشمی نابینا و دلی بی رمق و افسرده .

از سوی دیگرهر پدیده ای از جمله  درد ورنج هنگامی که فراوان شده و همه گیر می شود ، به صورت یک عادت و طبیعت درمیاید .  یک عادت و طبیعت همگانی ،  بگونه  ای که هر کس آن را ندارد غیر طبیعی و ناهنجار مینماید.  امروزه در هر محفلی ، هر میهمانی ، در تاکسی ، اتوبوس ، دید وبازدید ها  ، درهر جمعی که  حضور پیدا میکنی ، همه یک گفتگو دارند. صحبت از نا ملایمات و تنگنا ها و رنج و فلاکتی که دامنگیرشان شده است . به رغم بعضی ها خود انتخاب نکرده اند!!!.     فضا های مجازی هم پر است از این واگویه هاست.

انسان بایستی یک دلخوشی  ونیروی محرّکه ای برای ادامۀ جنبه های مختلف زندگی از جمله نوشتن داشته باشد . وقتی که ببیند ارزشهای پذیرفته شدۀ اجتماعی و انسانی در محدودۀ اندکی  پاسداری میشود . خوب و بد ، فضیلت و رذیلت که منشا بسیاری از فعل و انفعالاتِ اجتماعی است در جایگاه خود شناسایی می گردد.  عدالت اجتماعی برقرار ،  و ظالم و مظلوم به عقوبت خویش میرسند. نیکو کار پاداش کار نیک خودرا میگیرد و گنهکاربه  جزای  خود می رسد.  و «بهشت دنیا را به بها میدهند نه به بهانه »…… انسان به ذوق و سرخوشی می آید و طبعش شکوفا میگردد. 

ولی هرگاه که یک ندای درونی همیشه متذکر بشود که «خوشبختی و بدبختی در این عالم هیچ پیوندی با فضیلت و رذ یلت ندارد » و اینکه  « این فضیلت و رذیلت نیست که اندازۀ خوشبختی یا بدبختی آدمی را معین میکند ، بلکه سعادت و شقاوت بدست صُدفۀ (۱) کور است ، و مسا بقت برای تیزروان و جنگ برای شجاعان ، نان برای حکیمان ، دولت برای فهیمان و نعمت برای عالمان نیست. » ویا « مرد عادل هست که درعدالتش هلاک می شود و مرد شریرهست که در شرارتش عمر دراز دارد » و « اشک مظلومان برای ایشان هیچ تسلی دهنده ای نمی باشد و همیشه زور به طرف جفا کنندگان ایشان است »  انسان چه حالی پیدا میکند . سر گشته و حیران  گوشۀ عزلتی میابد تا نبیند  و نشنود و نیندیشد زیرا چیزی جزاندوه و درد حاصلش نمی شود.(۲)

از طرف دیگر رنج و درد همچون راحتی و سرخوشی  برانگیزاننده است. وانگیزش آن در جهت عصیانگری است. مشقّت و تَعَب روح انسان را می تراشد درحالی که شادی و شعف روح را جلا میدهد و مینوازد. از آن عصبیت و آشفته حالی جاری می شود و از این آرامش و فراغت بال . نوشتاری که از درد و هجران بر خیزد  حزن وحرمان  می آورد.  وگاهی این نوع نوشته ها دردلها  طوفان به پا میکند و باعث تحولی شگرف میشود. چرا که ناگفتنی هایی سخت و دردناکی  را برملا میکند.  و به قول دکتر شریعتی « سرمایۀ ماورایی هر کس به اندازۀ حرفهایی است که برای نگفتن دارد. حرفهایی بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشند و کلماتش هریک انفجاری را به بند کشیده اند کلماتی که پاره های بودن آدمی است.» 

دستم به سوی قلم نمی رود . چگونه  برود ؟؟  ازچه بنویسد !!  ازاینکه روزگارِ مردمی شریف  وصبور با پیشینۀ تاریخی درخشان اینچنین اندوهناک و پرمشقت شده است .  از اینکه  پس از تحمل بیش از یک قرن  و نیم رنج ِ مبارزه و پایمردی و جانفشانی ناگزیر به اینجا رسیده باشیم ، که (پیازِ!!) سفرۀ مردم تهی دست  را  ، برای بد ست آوردن اَرز (دلار) برای ادارۀ امور کشور ،  قاچاقی به عربها بفروشیم (باصطلاح صادر کنیم) . 

 چه آرزوهای بر باد رفته ای!!  زهی تاسف و بی ثمری !!  چه میکنیم ؟ به کجا می رویم؟ علت این همه سیر قهقرایی چیست ؟  دستم به سوی قلم نمی رود ، نمی رود. 

 (۱) تصادف 

(۲) همۀ عبارات داخل گیومۀ این پاراگراف برگرفته از کتاب دین در تاریخ تمدن ، تدوین علی فتحی لقمان می باشد.

نویسنده : هدایت اله ذوالفقاری کوهی | منبع خبر : چارطاقی شماره 28
به اشتراک بگذارید
تعداد دیدگاه : ۰

لطفاً براي ارسال دیدگاه، ابتدا وارد حساب كاربري خود بشويد