×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۲۷ آبان - ۱۳۹۶  
it is true
true
false

زینب حسنپور

آنروز هم مانند همه عصرهای پنجشنبه در چندماه گذشته داشتم از کلاس بیرون میامدم ، فردا تعطیل بود و خوشحال بودم ،ولی خوشحالیم بیشتر از بودن درآن کلاس بود تا تعطیلی فردا.

کلاس خوبی بود، استادمان از ما میخواست برای دو ساعت در آن جمع هر جورکه میخواهیم حرف بزنیم ،احساس کنیم و احساس خودمان را بیان کنیم ، ملاحظات را کنار بگذاریم ، خودمان باشیم و ترسی از قضاوت ودیدگاه دیگران و احیاناً نصیحت هایشان نداشته باشیم… خودش هم مثل خان می نشست بالای مجلس و چرت میزد و جلسه رامدیریت می کرد!

 برای من آنجا تنها جایی بود که میشد خودم باشم، بدون نقاب . چقدر آدمها بدون نقاب بهترند و چقدر خود آدم راحت تراست، دیگر لازم نیست کسی دیگر باشی ، هرحرفی بزنی هرکاری بکنی مال خودت است و این حس خوبی داشت و باعث می شد بیشتر خودم را بشناسم، آنروزهم مثل بقیه غروب های پنجشنبه از فکر اینکه دوساعت بدربخوردر زندگی ام داشته ام، سر خوش بودم و دلم می خواست لی لی کنم .

و چقدر دوست داشتم او باشد تا برایش تعریف کنم چه شده ،حتما میفهمید و حتما به شنیدن این حرفها علاقه داشت،چقدر دوست داشتم به اوبگویم ،پیدایش کردم پیدایش کردم ،حداقل دارم پیدایش میکنم، حقیقت ،حقیقت عزیز دارد  بمن رخ نشان میدهد ، بدون تو گرچه تلخ است اما.

دارم به جواب سوالهایمان میرسم همان سوالها ، یادت هست کدام را می گویم ؟

از من پرسیدی بنظرت حقیقت زندگی چیست؟تو چه فکری درباره اش می کنی؟درحالیکه به آن صندلی خز دار لم داده بودی و با چشمانی نیم غمگین نیم مشتاق به لبانم چشم دوخته بودی. و من خیلی دلم میخواست  جوابت را بدهم اما  برای پاسخ دادن به آن باید اول خودت را ازدست میدادم ،چه کسی بجز روزگار فهمید که برای پاسخ به پرسشت باید اول خودت را ازدست بدهم ،حتما روزگاروقتی این را فهمیده بود آه سردی هم کشیده بود، حتما زیر لب زمزمه کرده بود: باز هم یک جدایی دیگر، یا اینکه ورود یک تازه وارددیگر به دنیای جدایی! چقدر هم دلش خواسته بود اینچنین نباشد ولی بازبا خودش گفته بود سختی بکشد و بفهمد بهتر است تا اینکه ظاهرا خوشحال یاشد و در درون پوچ!

دلم میخواهد پیدایش کنم و به او بگویم جای زخم  نبودنت مانده، درست است پاسخ را یافتم ولی دیگر قلبم همیشه درد میکند.

اما نمی بینمش، پیدایش نکردم ،بجایش با دوستم حرف میزنم ،صدایی میدهد واکنشی نشان میدهد شاید روزگار از حلقوم او با من حرف بزند، ،شروع کردم با دوستم راجع به عشق صحبت کردن و گفتم که چقدر دوستش داشته ام و چقدر خرسندم از این عشق ،گفتم حس می کنم  او هم من را دوست داشته.

اول احساس کردم تحت تاثیر قرارگرفته چون قیافه اش کمی متفکر شد، ولی بعد او هم چند سوال از من پرسید ،آخرش گفت تو چقدر خامی ! کدام دوست داشتن ؟ کدام چیز؟ او دیده تو که تو چقدرساده ای برایت ادای عاشق پیشه ها را درآورده. و راستش وقتی خوب فکرش را کردم دیدم که بله.

حرفهایش خیلی منطقی است حداقل خیلی منطقی تر از من ، میگفت :اگر عشقی در کار بوده او حالا کجاست؟ چرا نیست؟

و راست میگفت. دست آخر هنگامی که از مسیر نیم ساعته کلاس تا سرکوچه به مقصد رسیدیم ، دوستم گفت که میخواهد به سمت چپ برود درحالیکه که من میخواستم به سمت راست و ایستگاه اتوبوس بروم. در آن هنگام خوشحال بودم که با فردی عاقل صحبت کرده بودم و از و بخاطر راهنمایی هایش تشکر کردم و با قلبی شکسته ولی آگاه شده خداحافظی کردم.

دیگر حوصله نداشتم ،به کندی مسیرم را تا ایستگاه اتوبوس ادامه دادم و سوار شدم، رفتم ردیف آخر نشستم و سرم را به شیشه تکیه دادم و به حرفهایش فکر کردم، آن شخص بمن راست میگفت و این چقدر ناراحت کننده بود، با خودم گفتم ای خدا !مگر من چیکار کرده بودم که این آدمهای بد را در مسیر زندگی ام قرار دادی  ؟ این آدمهای گرگ صفت را ؟ و از شدت غم آه کشیدم ودر دلم میخواستم به او لعنت بفرستم و با خودم بگویم امیدوارم او هم در زندگی با آدمهای مثل خودش بد و دو رنگ روبرو شود، حالم حسابی گرفته بود، به بیرون نگاه کردم ،با اندوه و حال بد ، و به آدمهایی نگاه کردم که برای سوار شدن به اتوبوس عجله داشتند ، فکرکردم شاید هیچوقت با چنین تجربه ای و با آدمهای گرگ صفت روبرو نشده بودند و در این صورت چقدر خوشبخت بودند و خبر نداشتند.

درمدت نیم ساعت همه چیزدر ذهنم رنگ دیگری گرفته بود و همه آن حس های خوب تبدیل شده بود به یک تلخی گزنده، تا قبل ازصحبت با دوستم حس میکردم سلطان جهانم و هر چیزی دردنیا ممکن است ولی حالا خودم را اسیری در دست بی رحم دنیا حس می کردم. نمیدانم دوستم چطور موفق شد آن همه حس خوب را یکباره ازمن بگیرد و بجایش این حس های بد را بمن بدهد؟ اصلاچه کسی به او همچین اجازه ای را داد؟ معلوم است خودم ! بعد حس عجیبی به من دست داد. آیا من مجبورم مانند او فکرکنم ؟بعد بسیار عصبانی شدم نمیدانم از دست کی ،از دست آن دوست یا ازدست خودم ؟ فکر میکنم بیشتر از دست خودم . مگر مجبورم برای دوست داشتن از کسی اجازه بگیرم ؟ چرا اجازه دادم به همین راحتی برای احساس من تعیین تکلیف کنند؟ اصلا حالا که فکرش را میکنم در واقع به دوستم که هیچ به خود طرف هم ربط ندارد که دوستش داشته ام یا نه .بعد با خیال راحت وکمی هم عصبانیت شروع کردم به دوباره  دوست داشتنش،وبازانگار آن حس خوشحالی برگشت.

 خسته شدم ازاینهمه حساب وکتاب، حالا که فکرش را میکنم میبینم اگر همین حالا بمیرم و نکیر  ومنکر از من بپرسند دردنیا چکارکردی؟ چیزی ندارم بگویم، تنها میتوانم بگویم هیچ! همیشه در دنیا فقط از خودم و احساسم مراقبت کردم که مبادا دچار سختی خاصی شوم یعنی همان قضیه گربه و شاخ و…

ولی الان می توانم سرم را بالا بگیرم و بگویم بله من دردنیا یک نفر را دوست داشتم بدون چشمداشت ، بدون اینکه به سختی هایش فکر کنم . بله من یه همچین آدمی بودم !..این حداقل آبرومندانه تر است و با خوشحالی به پنج شنبه بعد فکر میکنم!

 

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد