فرهنگچارطاقی شماره ده

محمد بهمن بیگی ؛ مردی که کوه ها را جا به جا کرد

مدیرکل افسانه ای

محمدرضا ذوالفقارلو *

مرحوم محمد بهمن بیگی فرزند محمودخان کلانتر تیرۀ بهمن بیگلو از طایفه عمله ایل قشقایی در سال ۱۲۹۹ هجری شمسی در ایل قشقایی پا به عرصه هستی نهاد.

ایل قشقایی دارای ۶  طایفه و بیش از ۲۰۰ تیره است.

عمله یکی از طوایف این ایل بزرگ و سرفراز در تیره بهمن بیگلو، همان تیره­ای است که بهمن بیگی را در آغوش خود  پرورش داده است؛ «محمد بهمن بیگی» دربارۀ چگونگی تولد و آغاز زندگی خویش در دومین اثر بی­نظیر خود به نام «بخارای من ایل من» می نویسد: «من در یک چادر سیاه به دنیا آمدم، روز تولدم مادیانی را دور کُرّۀ شیری­اش نگاه داشتند تا شیهه بکشد در ان ایام اجنّه و شیاطین از شیهۀ اسب وحشت داشتند. هنگامی که به دنیا آمدم و معلوم شد به حمدالله پسرم و دختر نيستم پدرم تير تفنگ به هوا انداخت. من زندگاني را در چادر با تير تفنگ و شيهة‌ اسب آغاز كردم.  در چهارسالگي پشت قاش زين نشستم. چيزي نگذشت كه تفنگ خفيف به دستم دادند. تا ده‌سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانة‌ شهري به سر نبردم. »۱

او نونهالی را در ایل و نوجوانی را در تبعید (تهران) با سختی و مرارت همراه با تحصیل گذراند ولی با تغییر اوضاع سیاسی ایران به فارس و ایل برگشت و در بخارای من ایل من چنین می نویسد: «منی که عمرم در ایل گذشته بود و از دشت­ها و کوه­ها و طبیعت زیبای ایل الهام گرفته بودم با غم­ها و شادی­های آنها آشنا شده بودم به دردها و درمان­هایش پی برده بودم.»۲ ایل قشقایی در هر برهه به درخشش چهره­ای شاخص و برجسته مفتخر بوده است. زمانی شمشیر برای سهراب­خان بیگانه­ ستیز، زمانی دیگر شجاعت و درگیری صولت­ الدوله با انگلیسی­ها و پرچم­داری محمد بهمن­ بیگی در عرصه تعلیم و تربیت مایه فخر و مباهات ایل بزرگ قشقایی بوده است. وی در مدت سی سال چنان انقلابی در زمینه تعلیم و تربیت فرزندان به وجود آوردکه نامش در جهان به مدیر کل افسانه­ای مشهور شد و نشان افتخار یونسکو را از آن خود کرد! برای معلم­های بهمن­ بیگی که پرچم علم و دانش را در چادر سفید که نماد اقتدار و تعلیمات عشایر بود و در بین عشایر ایران در دامنه های زیبای سهند و سبلان: دنا، البرز، دماوند، زردکوه و زاگرس برافراشتند. روزگار فرزندان عشایر را دگرگون کردند تا جایی که برای نوجوانان و جوانان ایلیاتی، تخته سیاه و گچ سفید نقش تفنگ و فشنگ پیدا کرد.

آقای محمد بهمن­ بیگی نه تنها در تعلیم و تربیت بلکه در نویسندگی هم هرگز رقیبی قابل و هم­سنگ پیدا نکرد. نزدیک به شصت سال پیش در دورۀ جوانی خود کتاب «عرف، عادات در عشایر فارس» را به رشته تحریر درآورد و در دوران بازنشستگی آثار ارزشمند بی­نظیری چون «بخارای من؛ ایل من، اگر قره ­قاج نبود و به اجاقت قسم» را خلق نمود که باید سطر به سطر این گنجینه­های ارزشمند را با حرص و دقت خواند و سپس قضاوت کرد. «پاول بارکر» به نقل از آقای بهمن­ بیگی دربارۀ اولین مدرسه عشایر چنین می­نویسد: «من دیدم خویشاوندان فقیرم فرسنگ­ها راه می­رفتند تا کسی را پیدا کنند تا نامه­ای بنویسد.» او در بخارایش نیز از سرنوشت خود از مراسم و سنت ایل از قهرمانان ایلش و از زحمات فراوان برای تأسیس مدارس و قانع کردن پایتخت ­نشین­ها که عشایر نیاز به آموزش و سواد دارند بسیار گفته است که باید خواند و تأمل کرد. بخشی از این کتاب و در داستان «شیرویه» با هنرمندی و توانمندی و گوشه­ای از ظرافت­ها و هنرهای ایل به سرافرازی و بزرگی قشقایی را چنین توصیف می­کند: «نوای دل انگیز موسیقی در هوای خوش بهار  نه چنان بود که کسی بتواند آرام گیرد، همه می­چرخیدند و چون یک مراسم عروسی برپا بود از همه طوایف آمده بودند صدای ساز و دهل و ناقاره همه  را به حیرت انداخته بود زیرا آن ه بهتر از همه هنرنمایی می کرد و دل پیر و جوان و ترک و تاجیک را می ربود دختری بود گندم­گون با اندامی باریک و بلند و دو چشم سیاه از ان چشم­هایی  که زندگی را زیر و رو می کند. آن دختر از رقصندگان سبک پای ایل بود، در بسیاری از جشن­ها سر دسته­ی رقص­ها بود ولی این بار در میدان این جشن عروسی شور و حال دیگری داشت مثل اینکه چیز  تازه­ای یافته بود مثل اینکه از جایی و از کسی الهام گرفته بود البته آن دوران­ها از موسیقی اصیل کرنا و دهل با هنرمندی نوازندگان و اوستاها و چنگی­ها با هنر دست و نفس همه را شاد می­کرد. از موسیقی زنندۀ امروزی، با ارگ و بلندگو خبری نبود همه چیز اصیل بود. آن دختر با رقص زیبای خود ملبّس به لباس اصیل قشقایی غوغایی به پا کرده بود. در این عروسی چادرهای زیادی برای مهمانان آماده شده بود؛ آشپزها همه از زنان هنرمند ایل بودند نه از ظروف یکبار مصرف امروز خبری بود نه از اجاق گاز، بلکه با آتش هیزم کُنار آماده می­شد چنان این غذا خوشمزه بود که هرکسی می­خواست دست خود را بخورد و نه از نوشابه­ها خبری بود بلکه با دوغ و ماست محلی از مهمانان پذیرایی می­شد همه چیز اصیل».۳

در کتاب «اگر قره­ قاج نبود» از علاقه­اش به ایل، از آهنگ های اصیل، از همکاری مردان ایل، از زنان زحمتکش ایلی، از دبستان­های کردستان و … بسیار نوشته است و در نهایت پیامی پدرانه برای زندگی معلمان و سازگاری آنها با جامعه و دولت­ها زینت­بخش قسمت پایانی کتاب است: بدون شک یکی از سیه­روزترین و بینواترین جماعات انسانی که روی کره زمین زندگی کرده است و می کند مردم عشیره­ای ایران است. این مردم پیوسته گرسنه، برهنه، بی­رفاه و بی­آسایش بوده­اند. عمر این مردم از زن و مرد همیشه عمری بوده است از نظر سنوات و تعداد سال کم و از حیث کیفیت و نوع زندگی همیشه پر از رنج و بیماری ستیزی و  فقر و فلاکت. اشک بیش از آب چهره­ی پدران و مادران ما را شسته است و خون بیش از شربت و شراب به کام نیاکان، کسان، خویشان و عزیزان ما فرو ریخته شده است؛ در این پیام از بیماری­ها، بدبختی­ها، علت­ها، چاره­ها و راه­کارهایی سخن گفته است که آدمی را به حیرت وا می­دارد».

او اوج پیام خود را این چنین می­نگارد: «کلید حل مشکلات ما در لابلای الفبا خفته است». من اینک شما را به یک قیام جدید دعوت می­کنم. پس از سال­ها سیر و سیاحت، دلسوزی، دردمندی به این نتیجۀ قطعی رسیده­ام و شما را  به یک قیام مقدس دعوت می نمایم. قیام برای باسواد کردن مردم تمام ایلات اعم از ترک، لر، کرد، بلوچ، عرب و غیره. من به نام این مردم با این چشم­های بی­فروغ، پوست­های پر چروک، لباس­های ژنده و کهنه و پاره، شکم های گرسنه با این لب­های بی­خنده و دل­های پر از خون از شما می­خواهم به پا خیزید. روز و شب، گاه و بیگاه درسی بدهید و درس بدهید و در نهایت در کتاب «به اجاقت قسم» گفتارها و نوشتارها به تکامل می­رسد. مرحوم محمد بهمن­ بیگی­  از چگونه معلم شدنش، از معلمان فرشته­اش، از آموزش زنان ایل خود، از غم­ها و شادی­هایش، از خط­های زیبای فرزندانش، از خدمت به ایل و سرباز معلمانش، و از توسعه­ی آموزش عشایر و وطن خود ایران عزیز اسلامی سخن می­گوید: «دبستان همان بود که می­خواستم، دبستان بود، زندان نبود، معلم همان بود که آرزو داشتم، شکنجه­گر نبود. برادری دلسوز و مهربان بود. اعجاز بود حتی یک کودک در یک درس عاجز نبود. صدایشان شبیه نغمه­ها و آواز پرندگان بود. شعر نمی­خواندند بلکه نغمه­سرایی می­کردند. دیگر در کلاس درس نبودم خودم را در باغی پر از گل یافتم. دریغا که دستگاه­های اداری همه را معلم می­شناسند. فرزندان عشایر در طول مدتی کمتر از شش ماه بر بال فرشته­ای به نام معلم فاصله طولانی جهنم و بهشت را پیموده بودند»۴.

آقای دیوید جی مارسون در سال ۱۹۷۶ میلادی مقاله­ای در مورد چادرنشین به­ویژه ایل قشقایی نوشته است. آخر این مقاله مزیّن به نام محمد بهمن ­بیگی و تعلیمات عشایر است. «با وجود از هم­پاشیدگی و بر هم خوردن اتحاد ایل قشقایی هنوز هم ایل قشقایی به عنوان یک ماهیت مستقل وجود دارد. این ماهیت مستقل به خاطر تلاش­های بسیار زیاد مرحوم محمد بهمن­ بیگی که مدیر کل آموزش عشایر ایران شد هنوز وجود دارد. در تاریخ هر ملتی مفاخر ارزشمندی وجود داشته و دارد که پروانه­وار در آتش عشق ملت سوخته­اند تا بر جریده عالم دوام و بقاء خود را ثبت نمایند. ایل قشقایی این جامعه پویا و تلاشگر که یادگار قومی کهن و افتخار آفرین در عرصه گیتی است در تاریخ پر فراز و نشیب خود مفاخر ارزشمندی را در عرصه­های مختلف دینی، فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و مذهبی در دامان پرمهر خود پرورش داده است. هرکدام چون چشمه­ای جوشان دشت باورهای این قوم تاریخ­ساز را آبیاری کرده­اند که سرسبزی حیات ایل را به دنبال داشته است. یکی از چهره­های شاخص مذهبی ایل قشقایی حضرت جهانگیرخان قشقایی است. که حضرت امام خمینی (ره) بنیان­گذار جمهوری اسلامی ایران در شاگردی این عالم فرزانه و عرفانی بهره­ها برده است. حکیم جهانگیرخان قشقایی چون ستاره­ای پرفروغ در آسمان دیانت، دین­داری و ایل کشور ظهور کرد. وی از جمله افراد نادری بود که با حفظ ویژگی منحصر به فرد یک ایلیاتی وارد حوزه علوم دینی شد. به پاسداری از اعتقادات و فرهنگ ایل قشقایی پرداخت. در عرصه تاخت و تازهای سیاسی و مبارزه با استعمارگران انگلیسی نیز سهراب­خان وصولت ­الدوله قشقایی افتخار آفرینان ایل بوده است که نامشان در تاریخ درخشان ایل جاودان مانده است. آری فرزند خلف دیگری از دامان سرسبز و پاک ایل سر برآورد. چون زمزمه بارانی زلال و پاکی و صفای سحر با انواری سپید بر پیشانی و بی­قراری شقایق­وار و به ایل آرامش بخشید. ظهور این نور سعادت و فرود این همای خوشبختی بر بام باورهای ایل جان و روحی تازه بر کالبد کم­رمق عشایر دمید. صحبت از مرحوم محمد بهمن­بیگی­ همان مدیر کل افسانه­ای تعلیمات عشایر است.»

مدارس عشایری که در چادرهای سفید گنبدی شکل در میان چادرهای سیاه عشایری برافراشته شده با مدیریت شایسته محمد بهمن­بیگی و تلاش و ایثار معلمین دست پروردۀ آن چنان بر زندگی مردم عشایر تاباند که جهانیان را به تحسین واداشت. سازمان یونسکو با احترام مدال جهانی «کرویسکایا» را به وی اهدا نمود. مرحوم محمد بهمن ­بیگی­ میهمان خوبی در این دنیا بود تا اینکه در سال ۱۳۸۸ هجری شمسی به سرای باقی شتافت.

و در پایان قطعه شعر ترکی با ترجمۀ فارسی در وصف زنده­یاد محمد بهمن ­بیگی­ :

بُنیان قویدونگ آموزش عشایر آموزش عشایر را تو بنیاد نهادی
تمام عشایر سَن ادّینگ دایر تمام عشایر را تو دایر کردی
عشایرده بیر باسواد یوخودی در عشایر یک باسواد نبود
چُووان قالان داغ آردونا چُوخودی چوپان­های مانده در پشت کوه زیاد بودند
دولانوردوگ هنوز گَچّه یانونا هنوز در کنار گوسفندان و بزها می­چرخیدم
دوشمیشیدیگ بیر بیرینگ جانونا به جان هم افتاده بودیم
نه وکیل واروده نه قاضی نه وکیل بود و نه قاضی
تات هرنه دسیده اولاردوگ راضی تات (دیگران) هرچه می­گفتند راضی می­شدیم
دبیرستان بنا قویدونگ شیرازا دبیرستان را در شیراز بنا نهادی
خدمت ادّینگ عشایر اهوازا به عشایر اهواز خدمت کردی
سن اولماسایدونگ آدومه یازامازدوم {اگر} تو نبودی نمی­توانستم اسمم را بنویسم
بوسوادودان نفت چاهونه قازمازدوم با این سواد، چاه نفت را نمی توانستم استخراج کنم
قوی تا ایکی کلام دیَم صولت دن بگذار تا دو کلمه از صولت بگویم
او ایلخانی که باج آلورده دولتدن همان ایلخانی که از دولت وقت باج می­گرفت
صولتیده انگلیسیه قچیرده صولت بود که انگلیس را فراری داد
افتخارونه تات بوینونا گچیرده افتخارش را بر گردن دیگران انداخت

دولت جاوید یافت هر که نکونام زیست

کز عقبش ذکر خیر زنده کند نام را

 «سعدی»

* سردفتر اسناد رسمی ۱۳۶ فراشبند

برچسب ها

مطالب مشابه

دیدگاهتان را بنویسید