فقدان فراموش نشدنی یک مدیر حوزه فرهنگ

چارطاقی 39

نوشتن از دوستی که فقدانش دردناک است ظاهراً بهانه ای است برای یاد بود و یادداشت، اما در حقیقت وسیله ای است برای فراموشی. نوشتن از درد فقدان، تسکین دهنده است و تسکین یعنی حذف علت دردناکی که خاطره ای را مدام زنده می کند. این گونه، یادبود و یادداشت به ضد خودش تمام می شود و این ماهیت تناقض آلود زندگی را باز نمایی می کند. استاد محمود عالیشوندی اما از آن ها است که فقدانش فراموش نشدنی است و یادمان ها و یاد بودها و یادداشت ها از گرانباری فقدانش نمی کاهد. تا روزی که حال فرهنگ خراب است که سالها است چنین است، خادمان فرهنگ، خادمان بالقوه و بالفعل فرهنگ را نمی توان به فراموشی سپرد. در این وجیزه می کوشم به همین نسیان ناپذیری خادمان فرهنگ بپردازم مگر گوشه ای از محاسن استاد عالیشوندی رابیان کنم.

خرابی حال فرهنگ را باید در نرخ ابتلا به اعتیاد و تراکم پرونده های جنایی و سن ابتلا به آسیب های اجتماعی و … نشان گرفت که هر قدر هم کم شمار باشد نمی توان نادیده گرفت و فی الحال کم شمار هم نیست و آسیب های اجتماعی در در و دیوار پیدا است. از قضا یکی از مناصب مدیریتی را استاد عالیشوندی به دلیل بیان همین بدیهیات ترک کرد. در مقابل مسئولِ مباهی به افزایش فضای زندان ها، استاد به ضرورت توجه به فرهنگ گفته بود که نتیجه اش تعطیلی زندان ها است و در زمانه ای که بستن در زندان به طرق مختلف در نظریات جرم شناختی بررسی می شود مباهات به افزایش فضا و ظرفیت زندان ها بهت آور است. اما بهت آور نیست که با چنین مسئولینی چنان مباهات هایی بشود.

حال خراب فرهنگ مساله ای اجتماعی است و راه حل اجتماعی دارد. راه حل اجتماعی در مقابل راه حل فردی قرار می گیرد. راه حل فردی از توجه به اخلاقیات و اصلاح اعتقادات و پند و اندرز هر روزه و روزی بیست و چهارساعته همه کانال های تلویزیون و رادیو می گوید و راه حل اجتماعی از سینما و تئاتر و کارناوال و جشن و آموزش عمومی غیر مستقیم. از حال و روز فرهنگ پیداست که راه حل اول (راه حل فردی) چقدر نتیجه بخش و کارآمد بوده است. اما راه حل اجتماعی را هم باید به راهدان و کاردان و متخصص سپرد نه بازی ساز و تبلیغاتچی و شومن.

استادعالیشوندی متخصص بود. متخصص تئاتر، سینما و برنامه سازی تلویزیونی بود و آخرین برنامه ای که ساخت (تار و پود)، برنامه ای سیاسی اجتماعی در سطحی بسیار درخشان و جریان ساز بود که علی رغم موافقتش با جهت گیری سازمان، ظاهراً دیگر متخصصی در تراز او نبود که چنین برنامه فاخری را ادامه دهد. تحصیلات در سطوح عالی دانشگاهی، سوابق کار عملی فاخر و ارزشمند، دیدگاه روشن و دارای درک استراتژیک از مدیریت اجتماع، قدرت بالای ایجاد وفاق حداکثری در زیر مجموعه و سابقه درخشان مدیریت از جمله ویژگی هایی بود که او را متخصص بی گفت و گوی مدیریت حوزه هنر و فرهنگ در وضعیت جاری مملکت ساخته بود.

بعد از مدیریت او، در تمام مدت، مدیران فرهنگی با کابوسی بی پایان مواجه بودند. کابوس مقایسه با محمود عالیشوندی. فقط تحصیلات عالیه آقای عالیشوندی نبود که تحصیل کردگان موسسات آموزشی پولی را نگران می کرد، سابقه درخشان تولیدات هنری و سوابق مدیریتش نبود که مدیران فاقد کمترین جایگاه هنری یا سابقه مدیریت را می آزرد، حسن سلوک با مراجعه کنندگان و محبوبیت عجیب میان کارمندان و قدرت چانه زنی برای جذب اعتبار برای مجموعه و شناخت عمیق و دقیق از مقوله فرهنگ هم درکار بود و مدیران رزومه ساز حرفه ای را همواره به وحشتی عمیق و جدی دچار می کرد.

حالا که نیست همچنان حال فرهنگ وخیم است و مدیریت فرهنگی فرهنگی ترین استان مملکت اسف بار است و مدیران فعلی و آینده همواره با این نهیب روبرو هستند که نه در قد و قواره هنری و علمی محمود عالیشوندی هستند و نه آداب مدیریت می دانند و نه قدرت اجرایی او را دارند. برایم عجیب نیست اگر در تقدیر فارس مدیری در تراز و توانمندی استاد عالیشوندی باشد، روند زندگی پیشبینی ناپذیر است و من همیشه بهترین ها را در پیش رو تصور می کنم، اما هر مدیر توانمند و هر مدیر ناتوانی یادآور او است. توانمند ها را از جرگه او و مرحوم ناصر کجوری و دکتر همافر می شماریم و ناتوان ها را از جرگه مدیران بی کفایتی که صندلی او و امثال او را اشغال می کنند و در نتیجه مدیریت شان حال فرهنگ خراب است.

بنا بود چند خطی درباره استاد عالیشوندی بنویسم از آن نوشته ها که دلنوشته می خوانند و به رابطه شخصی دونفر و خاطرات شان بیشتر مربوط است. واقعیت این است که امر شخصی در میان بود، اما آن قدر امر غیر شخصی (اجتماعی/عمومی) مربوط به استاد عالیشوندی سترک است که کمتر می توان از امر شخصی نوشت. اواخر دهه هشتاد در دانشگاه با ایشان آشنا شدم. از خلال صحبت های دانشجویان متوجه حضور چنین همکاری شدم. بعدا نزدیک تر شدیم و این آشنایی جدی تر گاه با چاشنی یادداشت های از راه دور و نقد ها و پاسخ نقد ها همراه شد. نقدهایی که گاه می توانست موجب دلخوری شود و او دلدار تر از آن بود که با نوشته ای کدورتی نشان دهد. از مرکز علمی کاربردی ارشاد که رفتم تماس گرفت. حوصله نداشتم به تماس هایی متعدد و مختلف پاسخ بدهم که چرا نماندم و رفتم، گفت تماس گرفته ام که اجازه بگیرم آنجا درس بدهم.

از ترم اول سعی کرده بودم امکان تدریسش را در مرکز ارشاد فراهم کنم اما مسئولین بالا دست من که در ظاهر از پیشنهاد من استقبال می کردند، چنان از ریشه زده بودند که نه از تاک نشان ماند و نه از تاک نشان، حالا که من رفته بودم راه آمدنش را باز کرده بودند که بر عده و عده خود بیفزایند و او که از این امر و از کوچ اغلب مدرسان متخصص هنرهای نمایشی مطلع بود در بزنگاهی سخت گرفتار شده بود، پاسخ دادم با او موافقم که حق دانشجو است که استاد خوب داشته باشد و انصاف نیست دعوا های خارج از مجموعه موجب آسیب دانشجو شود. بحث تغییر مدیرکل که آغاز شد، هر بار می گفت اگر شد الحمد لله اگر نشد الله اکبر. از بس این و آن پیش رو یک چیز می گفتند و پشت سر یک چیز، کلافه و دلسرد شده بودیم، تماس گرفت و گلایه کرد که چرا دلسرد شده ای. از بیهودگی وعده ها گفتم، بابت ناامیدی سرزنشم کرد و به جا سرزنش کرد، هر چند از تلاش من هم دری باز نمی شد و نشد.

در روزگار نامهربانی های زمین و زمان بعد از عمری افتخارات دانشگاهی و هنری و مدیریتی در یک سایت تفریحی مجوز غرفه داری گرفته بود، آن هم در عوض خدمتی که به شهرداری کرده بود، حالا سیل آمده بود و “دار و ندار”ش را برده بود. خودش این را می گفت. دلم به درد آمد. نیم ساعت بعد ویدئویی فرستاد از روباهی وحشی که بدون ترس در همان تفرجگاه به او نزدیک شده بود. با ذوق و شوق با آن روباه حرف می زد انگار که نه انگار آقای مدیرکل سابق ناچار از غرفه داری شده بود و حالا هم همه دار و ندارش را هم سیل برده بود، ویدئو را فرستاده بود با این پیوست که “این ویدئو را ببین حالت بهتر بشود” در آن وضعیت نگران حال من بود که از مصیبتی که بر سرش آمده بود دل آزرده شده بودم. دار و ندارش بیش از این ها بود. بزرگتر و غنی تر و مستغنی تر از این بود که می نمود.

روزی از زد و بند های اسماً هنری و فرهنگی و خیریه ای و رسماً مبتنی بر پول شویی صحبت می کردیم، دانشجوی وقت نشناس خودش را وسط انداخت و بالاخره پرسید “تئاتر بدون بودجه و امکانات ما را هم می توان تئاتر بی چیز گرتفسکی نامید” من حیران بودم که حالا چطور در آن شرایط توضیح بدهم بی چیزی تئاتر آزمایشگاهی گرتفسکی از نداری نیست و… آقای عالیشوندی به شوخی پاسخ داد “آره اگه دست آدم بی همه چیز نباشد”.

برای دانشجویانش روحیه ای الهام بخش و برای دوستانش محضری پر لطف و به یادماندنی داشت و در نهادش روحی ناآرام و سرکش که به سادگی می توانست هر میزی را واژگون کند و هر قاعده ای را بر هم بزند. از این بر هم زدن قاعده ها و خلاف آمد رفتار ها زیاد از خود به جا گذاشته بود و به همین ها مباهی بود که فضای غبارآلود آزاده کش، او را به محافظه کاری و خود سانسوری سوق نداده بود. در هر گپ و گفت خودمانی از دخترانش می گفت که هر کدام هنرمندی خوش ذوق و با آتیه اند و استعداد شان را بیشتر از مادرشان به ارث برده اند و پسر جوانش که درست مانند خود او سرکش و سرسخت و نسبت به خواسته هایش آشتی ناپذیر است و این که چقدر به همه آن چه داشت مباهات می کرد.

حالا که نیست شاید مدیران بالفعل و بالقوه بتوانند از او درسی بیاموزند، مدیریت مولفه ها و اصول متعددی دارد و مدیریت فرهنگی پیچیده تر هم است و مبسوط در کتاب ها و جزوه ها گفته اند. اما چیزی که از مدیریت مرحوم استاد عالیشوندی در خاطر من برجسته است این است که بعد از پایان مسند نشینیش در نظر کارمندان آزاده و صریح اداره کل فرهنگ و ارشاد محترم و عزیز و در نظر هنرمندان مشهور به اعتراض و شکایت همیشگی محبوب بود. “حسن سلوک” و “گره گشایی” چنین پیامدی داشت که آموختنی است اما اجرای آن همت بلند و روحیه ای قوی و اراده ای استوار می خواهد. روحش شاد و نامش بلند.

دکتر محمد شعله سعدی؛ مدرس هنرهای نمایشی

نمایش بیشتر

مطالب مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

18 − 14 =