فرهنگ، هنر

فرهنگ و هنر

خسرو قاسمیان | از من خواسته شده تا برای نخستین شماره‌ی نشریه‌ی فرهنگی- اجتماعی « چارطاقی فراشبند » مطلبی را بنویسم و من نیز به مناسبت فضا و رویکرد نشریه، ترجیح دادم بحثی کوتاه را در پیوند با دو واژه‌ی «فرهنگ» و «هنر» قلمی نمایم که امیدوارم هرچند به مثابه‌ی چشیدن آب از دریاست، در کام خوانندگان گرامی، چندان تلخ ننماید.

به دست‌دادن تعریفی جامع و مانع از موضوع‌هایی مانند «فرهنگ»، «هنر» و برخی دیگر از اصطلاح‌ها و مفاهیم رایج در حوزه‌ی علوم انسانی اگر نگوییم غیرممکن است، می‌توان گفت بسیار دشوار است. از این گذشته، پاره‌ای از عنوان‌ها، ازجمله عنوان‌های یادشده از نظر واژگانی و ریشه‌شناسی با هم متفاوتند؛ اما از جنبه‌ی اصطلاحی و کاربردی، آن‌چنان با هم نزدیک و مشترکند که ترسیم مرز میان آن‌ها کار آسانی نیست.

در این مختصر مقال، فرصت کافی برای پرداختن به مقوله‌های مفصل و بحث‌برانگیزی مانند «فرهنگ» و «هنر» نیست؛ بنابراین تنها سعی می‌شود با بررسی ریشه‌ی لغوی آن دو، اشاره‌ای کوتاه نیز به ارزش و ضرورت آن‌ها شود.

واژه‌ی فرهنگ از پیشوند «فَر» به معنی پیش و جلو و «هنگ» به معنی کشیدن،‌ بیرون کشیدن، آهنگ و قصد تشکیل شده است[۱] و معنای پیش‌کشیدن، جلورفتن و جلوبردن از آن به ذهن می‌رسد. به بیانی دیگر از واژه‌ی فرهنگ، مفهوم آهنگ پیش‌روی کردن، بالارفتن و کمال‌جویی را می‌توان دریافت نمود. این واژه‌ی مرکب معنای ادب، تربیت، دانش و معرفت را نیز می‌دهد.[۲] یاآوری می‌شود که «فَرّ» با تشدید حرف «را» که به صورت «فَرّه» نیز در آثار گذشته از جمله اوستا آمده و به معنی فروغ ایزدی است، با پیشوند «فَر» در جلوِ واژه‌ی فرهنگ متفاوت است. در شاهنامه می‌خوانیم که:

منم گفت با فرّه‌ی ایزدی همم شهریاری و هم موبدی[۳]

واژه‌ی هنر نیز در فارسی میانه به صورت «هُونَر» (hunar) و در فارسی باستان و اوستایی به صورت «هُونَرَ» (hunara) یعنی از «هُو» (hu) به معنی خوب و «نَر» (nar) یا «نَرَ» (nara) به معنای قوی‌بودن و توانایی، به کار رفته است. علاوه‌بر این، هنر در زبان سنکسریت یعنی زبان هندی باستان نیز با قدری تفاوت، با تلفظ «سُونَرَ» (sunara) و به معنای توانمند، قادر، کامروا و زیبا به کار رفته است. هم‌چنین در اوستایی، «هُونَرَوَنْت» (hunaravant) به معنای هنرمند و زبردست است.[۴]

از تفاوت واژگانی و تاحدودی اختلاف کاربردی فرهنگ و هنر که بگذریم، باید گفت این دو مقوله نه تنها در موارد فراوانی در عرف جامعه، به صورت مترادف با هم به کار برده می‌شوند که در هدف‌های پیش روی آن‌ دو نیز اشتراک زیادی نهفته است. همان‌گونه که در آغاز مقاله گفته شد، به دست دادن تعریفی جامع و مانع از فرهنگ و هم‌چنین هنر، کاری است دشوار؛ چنان‌که در دائره‌المعارف بریتانیکا، برای فرهنگ، ۱۶۰ تعریف ارائه شده است.[۵] به نظر می‌رسد در تعریف فرهنگ نیز مانند بسیاری دیگر از مقوله‌های علوم انسانی، هرکسی از ظنّ خود یار او شده و اسرار او را از درون او پیدا نکرده است.[۶] در دائره‌المعارف فرانسه نیز در تعریف فرهنگ گفته شده است که: «فرهنگ، مجموعه‌ی دانش‌های دریافت شده از جانب فرد یا جامعه است؛ مانند مجموعه‌ای از فعالیت‌هایی که تابع قواعد اجتماعی- تاریخی گوناگون بوده، یا ساختارهایی که نتیجه‌ی تغییر رفتار و کردار در تحت شرایط تعلیم و تربیت خاص بوده است.»[۷]

مطلبی که یادآوری آن، خالی از لطف و فایده نیست، این است که «هنگ» در زبان فارسی از ریشه‌ی «ثنگ» یا «تنگ» اوستایی و به معنی کشیدن گرفته شده است و بنابه گزارش فرهنگ‌های لغت ازجمله برهان قاطع و لغت‌نامه‌ی دهخدا، در زبان فارسی، فرهنگ به معنای شاخه‌ی درختی که در زمین خوابانده‌اند و از جای دیگر سربرمی‌آورد و آن شاخه را در جای دیگر نهان می‌کنند نیز آمده است و از این گذشته، در زبان عربی نیز «الثقافه» به معنی پیروزی و تیزهوشی و مهارت و استعداد فراگیری علوم و صنایع به کار رفته و در زبان فرانسوی نیز «کالتور» که به معنای فرهنگ است و از واژه‌ی لاتینی «کالتورا» گرفته شده است، به مفهوم کاشتن و بارورکردن گیاه در جهت تولید به کار رفته و در زبان آلمانی نیز به مفهوم پرورش باکتری‌ها و موجودات زنده و کاشت و پرورش زمین زراعتی مطرح است که در چند گزارش یاد شده در پیوند با فرهنگ، وجوه مشترکی مانند کاشتن، روییدن و برداشت کردن دیده می‌شود[۸] و این خود با انتظاری که در جامعه از فرهنگ می‌رود تناسبی درخورتوجه دارد.

به هر حال شاید بتوان در تعریف یا توصیف فرهنگ گفت: فرهنگ، مجموعه‌ی باورها و آداب‌ورسوم ملی و مذهبی اشخاص، گروه‌ها و یا ملتی است که از زبان و هویتی مشترک برخوردارند. بنابراین خیمه‌ی فرهنگ، خیمه‌ای گسترده با ستون‌ها و طناب‌های گوناگون است و بسیاری از مقوله‌های مستقل ملی و مذهبی و اجتماعی ازجمله باورها، آداب و حتا دانش‌ها و هنرها را نیز می‌تواند در خود جای دهد. به بیان دیگر عناصر و عواملی که خمیرمایه‌ی فرهنگ یک شخص یا یک گروه و یا یک ملت را تشکیل می‌دهند، چیزهای گوناگونی است که به صورت آشکار و پنهان در زندگی اشخاص و اقوام و یک ملت حضور و بروز دارند و مایه‌ی ارزش گزاری آن‌ها می‌شوند. بر همین اساس، فرهنگ را می‌توان از زاویه‌های مختلف تقسیم و طبقه‌بندی نمود که یکی از این تقسیم‌بندی‌ها، تقسیم‌ فرهنگ به: فرهنگ شخصی، فرهنگ گروهی و فرهنگ ملّی است.[۹]

موضوعی که در پیوند با فرهنگ شخصی و گروهی و ملی می‌تواند تأثیر چشم‌گیری داشته باشد تعلیم و تربیت خانوادگی و آموزش‌های اجتماعی است که در این فرصت کوتاه، مجال پرداختن به آن‌ها نیست.

مطلب قابل‌توجه دیگری که در حوزه‌ی فرهنگ و فرهنگ‌پروری نباید از آن غافل شد، این است که فرهنگ، زمینه و زیربنای رشد سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در هر کشوری است. به بیانی دیگر، توسعه‌ی اقتصادی، بدون توسعه‌ی سیاسی، دشوار است و توسعه‌ی سیاسی نیز بدون توسعه‌ی فرهنگی، به هرج‌ومرج می‌انجامد.

آن‌چه، بیش از هرچیز دیگر می‌تواند فرهنگ شخصی و گروهی و ملی را تقویت و باور کند، توجه‌کردن به دانش و معرفت توحیدی و خرد جمعی است. بنابراین بی‌مناسبت نیست اگر بگوییم:

بیاید من و تو زبان فرهنگ شویم
در پرتوِ نور علم و عرفان باید
در جامعه ترجمان فرهنگ شویم
مشعل‌کش کاروان فرهنگ شویم[۱۰]

در این‌جا برای پرهیز از اطاله‌ی کلام، بحث فرهنگ را رها می‌کنیم و به همین اشاره بسنده می‌نماییم و قدری نیز به مقوله‌ی هنر می‌پردازیم.

در گذشته‌های دور و در متن‌های قدیمی ازجمله کتاب دینکرد، مینوی خرد و شاهنامه‌ی فردوسی، از هنر، مفاهیمی مانند خوبی، خردورزی، دلیری و فضایل اخلاقی برداشت می‌شده است؛ چنان‌که در شاهنامه می‌خوانیم:

چو دانا توانا بُد و دادگر
هنر نزد ایرانیان است و بس
هنرها ز دیدار او بگذرد
به مردی هنر در هنر ساخته
از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر
ندارند شیر ژیان را به کس
همان شرم و آزادگی و خرد
خرد از هنرها برافراخته[۱۱]

اما امروزه، هنر در قالب هنرهای هفت‌گانه و بیش از هفت‌گانه‌ی مقوله‌هایی مانند شعر، داستان، نمایش، فیلم، خوش‌نویسی و برخی دیگر جلوه‌گری می‌کند و هرکدام نیز ارزش و جایگاه خاص خود را دارد که متاسفانه در این‌جا فرصت پرداختن به چندوچون آن‌ها نیست و قصد اصلی نگارنده اشاره‌ای کلی به کلّیت هنر و توجه بیش‌تر به آن است. هنر را چه موهبتی الهی بدانیم و چه مهارتی انسانی و چه هر دوی این‌ها به حساب آوریم، موضوع و مقوله‌ای است فطری و برخاسته از ضمیر ناخودآگاه و خودآگاه هنرمند؛ و هنرمند کسی است که زیبایی‌ها و حتا زشتی‌ها را هنرمندانه در آینه‌ی ذوق هنری خود باز می‌تاباند و روبه‌وری مردم قرار می‌دهد و مردم را به تماشای آن فرا می‌خواند و مردم نیز به فراخور ذوق و دریافت خود از آن لذت می‌بردند و تأثیر می‌پذیرند.

در این مورد که هنر، الهام است یا کسب و مهارت، باید گفت هم الهام است و هم مهارت. هرچند ما براین باوریم که همه ‌چیز از جانب خداست و به هرکس به قدر استعداد و ظرفیت‌های او، چیزهایی داده شده و می‌شود، در حوزه‌ی هنر چنان‌که از دیرباز گفته‌اند و بسیاری از هنرمندان نیز به تجربه دریافته‌اند، خاستگاه اصلی و عمده‌ی کارهای هنری- به ویژه هنری مانند شعر- ضمیر ناخودآگاه و به تعبیر متداول، دل انسان‌ هنرمند است:

بین من و شعر، راز پیوند دل است
گر نیک نظر کنی به بازار هنر
آن‌کس که مرا به شعر افکند دل است
سرمایه‌ی اصلی هنرمند دل است[۱۲]

در مورد همین مقوله‌ی شعر که به آن اشاره شد و از دیرباز آن را مادر هنرها نامیده‌اند و پُل‌ والری نیز می‌گوید نخستین مصراع هر شعر را خدایان به شاعران هدیه می‌کنند و بقیه‌ی شعر را شاعر ادامه می‌دهد؛ منظور این است که جرقه‌ی اولیه‌ی شعر، از عالمی دیگر است و بعد شاعر از این جرقه، آتشی می‌افروزد و دیگران از گرما و روشنایی آن بهره‌مند می‌شوند.

می‌گویند شعر دارای دو مرحله است: مرحله‌ی جوشیدنی و مرحله‌ی کوشیدنی.  در مرحله‌ی جوشیدنی، شعر به سراغ شاعر می‌آید و در مرحله‌ی کوشیدنی، شاعر به سراغ شعر می‌رود و این سخن،‌ سخن و تعبیری بسیار دقیق و قابل‌توجه است.[۱۳]

هنر، زبان غیرمستقیم و تأثیرگذاری است که انسان‌ها با آن‌، هم‌سویی فطری دارند و این هم‌سویی فطری، هم فرصتی است برای هنرمند که فرستنده‌ی پیام‌های هنری است و هم برای علاقه‌مندان به هنر که گیرندگان پیام‌های هنرمندان‌اند.

هرچند به قول سعدی در گلستان، «هنرمند هرجا که رود، قدر بیند و بر صدر نشیند»، جامعه‌ای که به هنر و هنرمندان خود ارج ننهد، آسیب‌های جدی خواهد دید؛ زیرا به کمک هنر، می‌توان بسیاری از دردها و گرفتاری‌های شخصی و اجتماعی را درمان و برطرف‌ کرد و آرامشی نسبی در جامعه حاکم نمود. ممکن است این سخن قدری شاعرانه قلمداد شود؛ ولی باید گفت که سال‌هاست که در بسیاری از جوامع اروپایی، برای درمان پاره‌ای از دردها و ناهنجاری‌های شخصی و اجتماعی به مقوله‌های هنردرمانی ازجمله شعردرمانی، موسیقی‌درمانی و… روی آورده‌اند.

متاسفانه دامنه‌ی سخن دراز است و مجال بحث و گفت‌وگو در این‌جا، اندک و کوتاه؛ بنابراین به ناچار نوشته‌ی دست و پاشکسته‌ی خود را جمع می‌کنیم و مطلب را به پایان می‌بریم و از خوانندگان فرهنگ‌ور و هنردوست به‌ویژه از هنرمندان گرامی، پوزش می‌طلبیم که به‌سبب تنگی مجال، با دو مقوله‌ی ارزشمند و درخور توجه فرهنگ و هنر، به ناچار قطره‌چکانی برخورد کردیم! و البته گاه چاره‌ای نیست و به قول مولوی:

آب دریا را اگر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید[۱۴]

فهرست منابع

الیُت، تی. اس: درباره‌ی فرهنگ (ترجمه‌ی حمیدرضا شاهرخ)، چاپ اول، نشر مرکز، تهران: ۱۳۶۹٫

خاتمی، محمود: پیش‌درآمد فلسفه‌ای برای هنر ایرانی، چاپ اول، موسسه‌ی تألیف، ترجمه و نشر آثار هنری، تهران: ۱۳۹۰٫

جعفری، محمدتقی: فرهنگ پیرو، فرهنگ پیشرو، چاپ اول، موسسه‌ی تدوین و نشر آثار علامه جعفری، تهران: ۱۳۷۹٫

پورداوود: یادداشت‌های گاثاها، (به کوشش بهرام فره‌وشی)، چاپ دوم، موسسه‌ی انتشارات و چاپ دانشگاه تهران، تهران: ۱۳۵۶٫

دستخواه، جلیل:‌ اوستا(جلد ۲)، انتشارات مروارید، چاپ اول، تهران: ۱۳۷۰٫

موسوی گرمارودی، علی: جوشش و کوشش در شعر، انتشارات هرمس، چاپ دوم، تهران: ۱۳۹۳٫

[۱] رجوع شود به فرهنگ فارسی معین، زیر فر، هنگ و فرهنگ

[۲] رجوع شود به فرهنگ فارسی معین، زیر فر، هنگ و فرهنگ

[۳] برای آگاهی بیش‌تر از مفهوم «فرّ» ایزدی و فر کیانی و ایرانی، می‌توان به دوستخواه، جلیل، اوستا، جلد دوم، ص ۱۰۱۷ تا ۱۰۱۹ و پورداوود، یادداشت‌های گاثاها، به کوشش بهرام فره‌وشی، ص۳۶۰ و ۳۶۱ مراجعه کرد و برای معنا و دگرگونی واژه‌ی «فرّ» یا «فرّه» در زبان‌های فارسی باستان،‌ سنکسریت، اوستایی، پهلوی و چند زبان دیگر نیز می‌توان به حسن دوست، محمد، فرهنگ واژه‌شناختی زبان فارسی جلد سوم، ص۱۹۹۵ و ۱۹۹۶ نگاه نمود.

[۴] برای آگاهی بیش‌تر می‌توان به حسن دوست، محمد، فرهنگ واژه‌شناختی زبان فارسی، جلد چهارم،‌ص۲۹۱۳ و ۲۹۱۴ رجوع کرد.

[۵] بنگرید به جعفری، محمد تقی، فرهنگ پیرو، فرهنگ پیشرو، ص۹.

[۶] مضمون بیت مشهور مولوی در آغاز مثنوی اوست که می‌گوید:

هرکسی از ظن خود شد یار من و از درون من نجست اسرار من

[۷] جعفری، محمد تقی، فرهنگ پیرو، فرهنگ پیشرو، ص۱۱.

[۸] همان، ص۱۹ و ۲۰ (با قدری تصرف در نحوه‌ی گزارش).

[۹] تی. اس. الیت، درباره ی فرهنگ، ص ۱۹ و ۲۰.

[۱۰] قاسمیان، خسرو، تشنه‌ی تماشا، ص۴۵ (زیر چاپ).

[۱۱] خاتمی، محمود، پیش‌درآمد فلسفه‌ای برای هنر ایرانی، ص۱۴.

[۱۲] قاسمیان، خسرو، تشنه‌ی تماشا، ص۱۰ (زیر چاپ).

[۱۳] این تعبیر را نخستین‌بار بیست و چند سال در یک جمع خصوصی از موسوی گرمارودی شنیدم که بعدها در کتابی از ایشان با عنوان جوشش و کوشش در شعر، ص۱۰ نیز آمده است.

[۱۴] مولوی، جلال‌الدین، مثنوی، دفتر…، بیت….. .

برچسب ها
نمایش بیشتر

مطالب مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

2 × دو =