جامعهچارطاقی شماره دوازده

زیر میزی

آرزوهای بدل مانده

آرزوهای بدل مانده

هدایت ذوالفقاری
هدایت ذوالفقاری

امروزه در بسیاری از جاهای دنیا ، اگر کار ا داری ویا قضایی داشته باشی و بخواهی آنرا پیگیری نمایی تا حقت پایمال نشود و یا به حقی نایل گردی ( نه اینکه باطلی را احیا کنی یا حقی را پایمال ) ، هنوز بدنبال آن نرفته ابتدا در فکر و تدارک ساز وکار ، رابطه و یا پارتیی هستی که کمکت کند، تا طبق قانون های جاری بتوانی به حقت برسی ویا گرفتاری ات حل شود.

متاسفانه یکی از روشهایی که منجر به اعمال قانون ودرنتیجه احقاق حق میشود روش رشوه دادن وبه زبانی دیگر زیرمیزی است .و این چقدر دردناک و فاجعه بار است که می باید برای رسیدن به حق مسلم قانونیت رابطه بازی کنی ، پارتی پیدا کنی ، و یا معاذ الله رشوه بدهی. هرکسی هم اهل این کارها نیست . این کارها مهارت و فنونی میخواهد که از عهده ی هر کسی بر نمی آید. و اگر خدای ناکرده افراد ضعیف و ناتوان و نابلدی در وضعیتی قرار بگیرد که ناچار شود از این روشها استفاده کند ، چون فوت و فن آنرا بلد نیست و تبحری در این زمینه ندارد. ضرر و زحمتش دوچندان میشود. چرا که بایستی فرد ثالثی پیدا کند که به جای ایشان این کارها را بکند و در نتیجه هم خرجش زیاد تر میشود وهم درد سرها و بیم و امید هایش پر نوسان تر.

خاطره ای یکی از دوستان تعریف میکرد که هم خواندنی وشنیدنی است و هم عبرت آموز …. میگفت : « موضوع اداری برایم پیش آمد و به سراغ آن اداره رفتم . بعد از مدتی دوندگی وجمع آوری مدارک پرونده ای را درپوشه ای تدارک دیدم . و با راهنمایی یکی از ارباب رجوع به اتاقی و نزد کارمندی رهسپار شدم . کسان دیگری هم آنجا بودند . صبر کردم تا نوبت من شود . پرونده را بارعایت ادب و استلزامات اداری روی میز نهاده و دست برسینه ، منتظر پاسخ و نتیجه ی آن شدم. با نگاهی ممتد و کارشناسانه ای قیافه ی مرا ورانداز کرد. وبعد شروع کرد به ورق زدن اوراق داخل پوشه ، مدت چند دقیقه ای طول کشید . ناگاه تلفن روی میز ش به صدا در آمد. گوشی را برداشت . صحبت هایش طولانی شد. گاهی وقتها که بی اراده سخنانش را می شنیدم به نظر می آمد که راجع به پخت وپز وغذای آنروز واحتمالا با همسرش چون وچرا میکرد. آخرش هم تلفنی دعوایشان شد و گوشی را گذاشت. و با بیحوصلگی اندکی دیگر اوراق پرونده مرا بررسی کرد ویکدفعه باچشمانی از حدقه درآمده رو به من کرد وگفت این پرونده وقت میبرد برو هفته ی آینده فلان روز بیا . من که دیدم بنده ی خدا عصبانی است و جای اعتراض وبگو مگو نیست . پوشه را برداشتم ورفتم .

روز موعود باز به حضور کارمند محترم شرفیاب شدم . آنقدر معطل کرد که وقت اداری تمام شد و باز هم دست از پا درازتر برگشتم . بالاخره این آمد و رفت من ماهها طول کشید . هروقت که مراجعه میکردم به گونه ای مرا سرگرم میکرد وطوری با توجیهات قانونی مرا قانع میکرد ویا ایراد میگرفت که من هم چندان وی را مقصر ندانسته و تقصیر را به ندانم کاری وسهل انگاری خود نسبت میدادم. درضمن همیشه از زندگی وکمی درآمد مینالید و از تنگناهای زندگی میگفت ، قسط و قبض و گرانی و مخارج و … به طوری که احساس میکردم عنقریب تقاضای قرضی و یا پولی به قرض الحسنه از من خواهد کرد.

روزی از روزها برادرم کاری با من داشت وصبح زود مراجعه کرد . دید که من شال وکلاه کرده عازم جایی هستم . پرسید «کجا میروی ؟ » گفتم به دنبال همان کاری هستم که چند روز پیش هم رفته بودم . گفت : « مگر هنوز کارت انجام نگرفته ؟ » گفتم خیر . گفت « چرا موضوع را به من نگفته ای که راه حلی پیدا کنم» گفتم این گوی و این میدان . شرح ما وقع را با جزییات برایش تعریف کردم . نگاهی عاقل اندر سفیه به من انداخت و گفت «بیچاره ، یارو شیرینی میخوا هد!!! . اکنون همانطور که برایت توضیح میدهم عمل میکنی حتما کارت انجام خواهد گرفت . من از این کارها بسیار کرده ام . کاش زودتر فهمیده بودم . اکنون میروی واز قصاب محله دو تا ران چاق وچله گوسفند که از هم جدا نشده باشد ، می خری ومیگذاری توی یک گونی به طوری که از بیرون معلوم نباشد . وقتی که داخل اتاق شدی جوری که کسی نفهمد میگذاری زیر میز ، و برمیگردی وپوشه را روی میز قرار میدهی. “مشکلت را حل شده حساب کن”. »

باری همانطور که برادر کاربلدم گفته بود انجام دادم و رانها ی بره که هرگز برای خانواده نتوانسته بودم بخشی از آن را تهیه کنم ، را درون کیسۀ پلاستیک کرده وآنرا درون یک گونی جای دادم . و با امید و آرزو راهی اداره شدم. ولی نگرانی اینکه چگونه محموله را زیر میز بگذارم و فرجام آن چه خواهد شد … ، همچنان فکرم را بخود مشغول کرده بود. رفتم از درب اتاق نگاه کردم دیدم خیلی شلوغ است. ساعت حدود ۹ صبح بود. در راهرو منتهی به اتاق ایستادم و منتظر ماندم که خلوت شود . ولی خلوت نمی شد . چند بار هم مشتر ی ها رفتند و فرصت مناسبی پیش آمد و وارد اتاق شدم ولی دوباره افرادی آمدند وموقعیت نامناسب شد ونتوانستم کاری انجام دهم واز اتاق بیرون آمدم . حدود ساعت دو بعد ازظهر بود و خیلی خسته و مایوس . اداره خلوت شده بود . نگاهی به درون اتاق انداختم دیدم کسی پیش آقا نیست . عزم جزم کردم که هرجوری شده ، باید گونی را زیر میز بگذارم. به چابکی و باعزم راسخ وارد اتاق شدم . درب اتاق را بستم . سر پایین ، قدمها استوار، وعزم جزم ، ازسمت چپ میز وارد صحنه شدم . پوشه دردست راست و گونی دردست چپ ، کج شدم که گونی را بگذارم زیر میز . دیدم پا ها ی آقا ویک سطل و زیرپایی مزاحم هستند . قصد کردم که گونی را بین سطل وپاهای کارمند بگذارم و در بروم . دست پاچه شده بودم . از فرط نگرانی و دست پاچگی نفهمیدم چه شد ، گونی را گذاشتم داخل سطل ،. سطل یک وری شد و افتاد . پوشه هم ازدستم جداشد وافتاد وکاغذ ها پراکنده . کارمند بیچاره شگفت زده و ترسان ، هی می گفت : آقا داری چه کار میکنی ؟ چه میکنی ؟ چیه ؟؟ سطل افتاده بود روی پا یش واز حرکات من هم ترسیده و مشوش ، خواست ازاین بحبوحه فرار کند ، به من که نیمه ی چپ لاشه ام در زیر میز بود و سطل و میز گیر کرده بود .

در این گیر ودار ناگهان صندلی کج شد وهمراه بنده ی خدا خورد زمین . وحالا هر چه می کرد نمی توانست بلند شود و همان جا دست وپا میزد . دیدم که کار را خراب کرده ام به کمک وی شتافته و بهر ترتیبی بود بلندش کردم و روی صندلی نشاندم وکنارش ایستادم . وهمچنان می گفت چه کار میکنی ؟ دیدی چه کار کردی ؟؟ وعصبانی شده و بگونه ای وحشتناک یقه ی منو گرفته وگلاویز شده و هی می پرسید می خواستی منو بکشی ؟ و دادو بیداد راه انداخته و… ، من که پاک گیج شده و حرکات وگفتارم طبیعی نبود . پشت سر هم یواشکی که کسی نفهمد ، میگفتم برایت گوشت آورده ام ، برایت گوشت آورده ام… خلاصه هرجوری شده بود فهماندم که برایش گوشت آورده ام . لحظه ای ساکت شد ، گفت : گوشت؟ سرت را بخورد !!. زیر میز نگاهی کرد و گونی را دید وبسوی آن دست دراز کرد دید که درست است. اندکی آرام شد شروع به نصیحت و اندرز به من که این راهش نیست داشتی آبروی مرا میبردی … و بعد از مدتی گفت : «حالا چه کار داشتی ؟ » کاغذ های پوشه را جمع آوری کرده وداخل پوشه گذاشته وگذاشتم روی میز. دستهایش میلرزید وقلب من هم شاید ۳۰۰ مرتبه در دقیقه میزد . و پس از مدتی خیلی راحت امضایی درذیل یکی از برگه ها انداخت وبا صدای لرزان گفت ببر دبیرخانه تا ثبت شود . با لکنت پرسیدم تمام شد ؟؟ گفت تمام.»

این هم حکایت رشوه دادن دوست ما که راه و روش آن را بلد نبوده وسوراخ دعا را گم کرده بود .

خیلی از ما بلد نیستیم !!. اندکی فکر کنید. . شاید این قضیه برای شما هم اتفاق افتاده باشد ویا برای دوست شما ، برای یک آدم عادی ، برای یک کارگر ، بازاری ، معلم ، کارشناس اداری ، یک دکتر ، حتی مدیر کل ، بعید نیست ، ممکن است برای هر کسی این اتفاق بیفتد. این ماجرا شاید یک دقیقه هم طول نکشیده باشد . ولی یک عمر انسان را تحت تاثیر قرار میدهد . چقدر انسان را کوچک وناتوان و حقیر میسازد . روح انسان را می فشارد . و ذوب میکند وکرامتش را به حراج میگذارد. بخصوص وقتی که مشاهده میشود ماجرا برای خیلی از مردم ، بسیار عادی و پیش پا افتاده و اصلا یکی از عادت ها وروش های روز مره ی افراد جامعه شده است . وبسیاری با فخر و مباهات چنین وقایعی را باز تعریف کرده واز زرنگی ها وبه عبارتی « فتح الفتوح » دوران زندگی خود میشمارند.

درجامعه ای که روابط اجتماعی وشغلی و اداری بر چنین عواملی بنیان گذاشته شود ، شرافت و صداقت و وجدان و فضایل نیک انسانی چگونه میتواند بروز نماید ؟؟؟ وچنین جامعه ای به کجا خواهد رفت ؟؟ واگر رشوه دادن کلید حل مشکلات قرار گیرد ، وقوانین وهنجارها و میثاقهای اجتماعی تحت تاثیر اینگونه اعمال فراز ونشب پیدا کند . آن جامعه چگونه میتواند درمسیر اخلاق وپیوند های سازنده اجتماعی و آرامش بخش حرکت کند.

رشوه انواع گوناگون دارد.

فقط اینگونه نیست که در یک کشمکش قضایی ویا پیگیری موضوع اداری ، طرف با پرداختن به چنین شیوه هایی نتیجه ی مطلوب را بگیرد . هر اقدامی که فردی انجام میدهد تا خواسته ی خود را از طرق غیر قانونی وبرخلاف هنجار ها و معیارهای پذیرفته شده اکثریت افراد یک جامعه به پیش ببرد . نوعی تبادل رشوه است .

امروزه طوری شده است که همه به یکدیگر رشوه میدهند. حتی زن وشوهر به یکدیگر ، فرزندان به والدین و بالعکس ، همسایه به همسایه ، کارگر وکارفرما ، تعمیر کار و مشتری ، تعمیر کار با فروشنده قطعه ؛ وارداتچی وصادراتچی با گمرک ، رییس و مرؤس ، بیمار وپزشک ، دکتر و داروخانه و رادیولوژی، نماینده با نماینده ، وزیر با نماینده ، وکیل با وکیل ، .وکیل با ؟… ، چه میدانم . همگی بایکدیگر در حال بده بستانیم . بده بستان لقلقه ی زبان خاص وعام شده است . وکسی آنرا نکوهش نمیکند . اینها همه گی امنیت وآرامش جامعه را برهم می زند . به جایی رسیده که اگر کسی با آدم ، رو راست تا میکند و یا فرد خدا خوب کرده ای ، در جایگاهی ، وظیفه ی قانونی وانسا نیش را بدرستی انجام میدهد ، موجب تعجب وشگفتی انسان میشود . گویی که او یک فرشته و از آسمان به زمین آمده است.

اینچنین است که یک زندگی بدون رشوه وپارتی بازی هم از آرزوهای بدل مانده ی ما انسانها در بسیاری از نقاط دنیاست . پیروز و سر بلند باشید.

تا شماره ی دیگر و نکته ی دیگر

برچسب ها

مطالب مشابه

دیدگاهتان را بنویسید