جامعهچارطاقی شماره ده

زورگویان از خداوند غافلند

آرزوهای به دل مانده ...

هدایت ذوالفقاری
هدایت ذوالفقاری

گاهی وقتها از تعریف یک خاطره و یا شنیدن عبارت یا جمله ای از کسی ناشناس و یا دوستی ، انسان درسها میگیرد و آموزه ها می آموزد . و این درس و یا آموزه تاثیر زیادی بر زندگی و خط مشی  انسان در ابعاد مختلف می گذارد.

این بار غرض این است که در مقوله زورمداری و کارها را به زور و اجبار سامان دادن و تاثیرات و عواقب وخیم و فاجعه بار آن در سرنوشت افراد و جامعه  مطالبی عرضه بدارم.

نخست به خاطره ای که یکی از دوستان تعریف کرده است می پردازم.

یکی از دوستان عشایری تعریف میکرد : « حدود سالهای دهۀ سی یا اوایل چهل بود و من دوران بچگی را سپری میکردم . فصل پاییز تازه  قبیله و احشام وارد قشلاق شده بود . معمولا بعد از یکی دو هفته از ورود به قشلاق و استقرار چادر و بنه و تثبیت اوضاع ،  مردان قبیله خود را آماده ی راه اندازی کاروانی برای نزدیکترین شهر و یا روستا جهت خرید و تهیۀ  ارزاق و مایحتاج عمومی از قبیل آرد ، برنج ، قند ، چای ، خرما و پوشاک و سایر لوازم زندگی برای مدتی که در قشلاق بایستی سپری شود  میکردند. پدر من هم جزء کاروانیان بود و قرار شد که یک جفت ملکی ( بفتح م کسر ل ، نوعی پای افزار) هم برای من ابتیاع نماید. لذا با یک رشته نخ  پایم را اندازه گیری نمود و نخ را در جیب گذاشت.  در یکی از سحر گاهان قافله براه افتاد . طی مدت بازگشت قافله ، من درعوالم کودکانه تصورات گوناگونی در باره آن ملکی برای خود میساختم و با ذهنیت کوچک خویش صحنه های هیجان انگیزی را می پروراندم . رفتن  به کوه و دشت و دویدن و بازی با همسالان و …. بی صبرانه منتظربازگشت قافله بودم . هر روز از صبح تا شب گردنه ی مشرف بر احشام را می پاییدم تا منظرۀ زیبای بازگشت کاروان را نظاره گر باشم .

قریب ده روز از رفتن کاروان میگذشت ، تا اینکه عصر یکی از روزها که راه ورود قافله را تماشا میکردم ، اسب قافله سالار را دیدم که با شکوه خاصی از گردنه بسوی احشام سرازیر شده بود و بدنبال آن بقیه اعضای قافله، هنوز کیلومتری فاصله داشتند که من و بچه های دیگر به استقبال رفتیم . بابا که سوار بر اسبی بود دست مرا گرفت و بالا برد و بر روی زین به آغوشم کشید . به چادر که رسیدیم پیاده شدیم و بارها را از چهارپایان به زمین گذاشتند. پدرساعتی استراحت کرده و شروع به باز کردن بار و چیدن آنها نمود . برای هریک از اعضای خانواده لباسی ، پای افزاری و چیزی خریده بود. برای من هم لباس وملکی موعود . با هیجان و ولع وصف ناپذیری هدیه ها را گرفتم و مشغول وارسی و پوشیدن آنها شدم. بلوز و شلوار را پوشیدم . ملکی را برداشتم بپوشم به نظرم آمد که اندازه آن کوچک باشد . سعی به پا کردن آن  نمودم دیدم که نمیشود. اندکی فشار دادم ، کمی بیشتر … نه خیر نمیشود . بیشتر زور زدم … نه … ملکی تنگ است و برای پای من کوچک . گفتم بابا اینکه اندازه پایم نیست … نگاهی مأیوسانه به من و وضع وحال من انداخت …گفت « ملکی کوچک است ؟ وقتی که نخ را گم کردم پیش بینی نمودم که این گونه خواهد شد . بابا صبر کن می آیم کمکت میکنم تا بپوشی ».

بعد از اینکه از بار و بنه خلاص شد به سراغم آمد . هرکاری کرد نتوانست ملکی را به پای من بپوشاند . گفت صبر کن تا قالب زنی کنم  آنوقت اندازه ات میشود. مشتی نمد وتکه های بافتنی مرطوب کرد ودرون ملکی فرو برد و با چوبکی چندان کوبید که نزدیک بود رویۀ ملکی پاره شود. گفت ان شاالله تا فردا اندازه ات میشود و میپوشی.  شب را با خوف و رجا و نگرانی گذراندم . خروس خوان بیدار شدم . رفتم سراغ ملکی، خواستم اشیاء درونش را دربیاورم و بپوشم ، ولی بدون اجازه پدر نتوانستم.  صبرکردم ؛ آفتاب بالاتر بیاید. دمادم ظهر بود که بابا از چرای گوسفندان آمد . چای خورد و غذایی … گفت پسرم ملکی را بیاور. پای راستم را درون ملکی کرد اندکی بهتر شده بود ولی نه به اندازه ی پای من . فشار داد با یک دست پاشنۀ ملکی را گرفته بود و با دست دیگر پایم را به درون ملکی میفشرد . نتوانست. با پهلوی دست آنقدر به پشت پایم ضربه زد و با انگشت شصت دستش فشار داد که پایم به سختی و درد درون ملکی جای گرفت آن پای دیگرم هم را بدینسان در درون ملکی جای داد. ولی چه جای دادنی … درد و سوزش پا از همان لحظات اول شروع شد . انگشتان پاهایم جمع شده و دراندرون ملکی بسختی فشرده شده و به شدت درد میکرد. ساعتی تحمل کردم ولی طاقت فرسا بود . به بابا گفتم پاهایم درد میکند .  گفت « صبر کن عادت میکنی!!!  چاره ای نیست چون فعلا کسی هم به طرف آبادی نمی رود پس این زمستان باید با همین ملکی سر کنی . به امید خدا ایام عید برایت ملکی دیگر میخرم». تا شب تحمل کردم . ولی به خون جگر، مگر درد و سوزش پا ها میگذاشت که آرام بگیرم . گاهی وقت ها از شدت درد گریه میکردم . درعین حال میبایست کار هم میکردم ، هیزم جمع کردن ، دنبال گوسفند رفتن و … یک بار به دنبال گوسفندی که فرار کرده بود میدویدم از کمرگاهی باید بالا میرفتم از شدت درد و نامتعادلی ملکی لیز خوردم و به پایین افتادم . درد پایم شدید تر شد . و یکی دو حادثۀ دیگر باعث شد که یکی از پاهایم عیب بردارد. مدتی گذشت. ولی هر ثانیه اش عمری از من میگذشت. بالاخره بیشتر نتوانستم تحمل کنم ملکی را ازپا درآوردم. آن زمستان را با هر بدبختی بود سپری کردم .

آن روزها از من خیلی سخت گذشت. درد و سوزش و فشار پاها و بدون پای افزار بودن  یک طرف، و آزار و اذیت روحی و روانی طرف دیگر. همواره توی این فکر بودم که چگونه پاهایم به زور و فشار در درون آن ملکی جای گرفت درصورتی که می توانست اینگونه نباشد. زندگی ما که همه پر از محرومیت و نداری و سختی بود این واقعه دیگر برای چه بود؟ چه شد که پدرم نخ را گم کرد و من به آن درد جانکاه مبتلا شدم. معنی و مفهوم زور و اجبار را با تمام وجودم احساس کردم. و فهمیدم زور و فشار چگونه اراده و غرور انسان را له میکند و آدمی را به ورطه ی پوچی و بی هویتی میکشاند. تازه این مورد اجبار از سر ناچاری و نوعی انتخاب گزینه بدتر بود و میشد برای تسلی بخشیدن خاطر خود توجیهاتی پیدا کرد.

پس از آن پاهایم مشکلات عدیده ای پیدا کرد و همچنان تاکنون همراهم میباشد . چند بار به دکتر مراجعه کرده ام و پایم همچنان معیوب و معلول مانده است. و راه رفتن برایم مشکل  شده است و هر وقت که متوجه پایم میشوم آن درد و رنج تداعی میشود و زندگی در پیش چشمم تیره و تار میگردد. بویژه هر وقت با یک  صحنه ی زور و زور گویی مواجه می گردم  و می بینم که شخصی تلاش میکند که  خواسته و نظر خود را به زور به کرسی بنشاند و یا مشاهده میکنم که شخص زور گویی به یک انسانی ستم میکند ، دوباره آن صحنه برایم زنده میشود و به فکر فرو میروم. میگویم کاش هیچ کاری به زور و اجبار انجام نمیگرفت. و انسانها به یکدیگر زور نمیگفتند و هیچ قدرتمندی با استفاده از قدرتش به دیگران ظلم نمی کرد و همیشه محبت و مدارا سر رشته ی رفتار انسانها بود.»

اگرچه این خاطره بیشتر حکایت از فقر و محرومیت میکند و اجباری هم در آن بازگو شده است ناشی از تنگناهای معیشت و عدم دسترسی به امکانات میباشد.  ولی زور در هر مقوله ای نکوهیده و ناپسنداست . چه برای جای دادن پای انسانی در یک کفش تنگ باشد ، و چه در تثبیت فرهنگی در یک جامعه که با گذشته و هویت آن جامعه در تضاد است و چه در وادار کردن انسانی برای انجام کاری که برخلاف تمایلات و خواستگاه  منطقی آن فرد باشد. درهرحالت کاری ناستوده و ظلمانی بوده و نتیجه یکی است. ابتدا مقاومت، سپس درگیری و مبارزه و در آخر سرکوب طرف شکست خورده  .

باری  ، اساسا انسان مخالف زور و اجبار است.

بدین سبب زور هیچوقت پایدار نمانده است و هیچ کاری به زور و اجبار از پیش نرفته و اگر هم در آن پیشرفتی حاصل شده بسیار زود گذر و دولت مستعجل بوده وتبعات زیادی داشته است.  اگر چه زور و قدرت در مقابل زورگویان کارساز و گره گشاست ، ولی درمقابل اهل منطق بسی نا گوار و ملال آور است . به خصوص در مورد خیر خواهان و مسالمت جویان و آزادی خواهان غیر قابل تحمل و طاقت فرساست . وقتی که زور به میان آید، بقیه ی معیار های انسانی  ازجمله انسانیت و مدارا ، قانون و منطق ، عدالت وحقیقت  جایگاهی ندارند. به همین دلیل زندگی توأم با زور مداری ، به جنگل تشبیه شده است ،  چرا که در جنگل فقط زور حاکم است. زور حتی خدا را هم دور میزند.

یکی از کدخدایان ایل می گفت « زور ۴۰ سال از خدا بزرگتر است». نمیدانم چرا ۴۰ سال را مطرح کرده است و درباره آن چه تحلیلی داشته است . اما با اشاره به بزرگی زور از خداوند ، نشان میدهد که در صحنه ای که زور و قدرت حضور دارد خداوند فراموش شده است .

به عبارت دیگر در منطق زورگویان حتی خداوند نیز جایش خالی است و زورگویان از خداوند غافلند و در میدان غفلت یکه تازی میکنند.

زور و زورگویی ممکن است در جایی و در زمانی کارساز باشد و انسان و حیوان و طبیعت را به تسلیم وا دارد ولی ماندگاری ندارد . به مجرد اینکه اندکی ضعیف شد وترک برداشت وآن انرژی محبوس و فشرده آزاد شد انفجار عظیمی رخ میدهد. همه چیز را در می نوردد. تر و خشک را با هم میسوزاند.

منشأ زور،  قدرت بدون منطق و بی مهابا ست  و همواره زورگویان در روش خود از قدرت استفاده کرده اند. در بسیاری از فجایعی که بر بشریت رفته است ، دست قدرتمندی در آن نقش داشته است ، در هر تجاوزی که به حریم شرافت انسانی صورت گرفته رد پای قدرت مداری درآن دیده شده است. در طول تاریخ بشریت همواره انسانها در مقابل زورگویان قدرتمند قرارگرفته اند و دلی پر و کینه ی تمام نشدنی از آنها پرورده اند.  زورگویان هیچوقت در دلهای مردم جایی نداشته اند و به این خاطر همواره درخوف و هراسند و آرامشی ندارند.

در زندگی روز مره ما هم زورگویان بسیارند و زورگویی جزء فرهنگ ما انسانها شده است. نمونه های بسیاری میتوان برشمرد. درکوچه ، خیابان، بازار، محل کار، جامعه، اقتصاد، سیاست و تقسیم فرصت ها و بهره وری از نعمتها  همه پر از زور گویی و قدرت سالاری است. به هر بهانه ای !!!!! و ما انسانها همچنان به یکدیگر زور میگوییم و دنیا را که بایستی مملو از عشق و محبت و مدارا و مروت و مهرورزی باشد ، به تاریکی و تشویش و اضطرار و حفقان تبدیل کرده ایم و این است که دنیای بدون ستم و زورگویی یکی دیگر از ” آرزوهای بدل مانده ” و دست نیافتنی ما انسانهاست.

آتش سوزان نکند با سپند  /  آنچه کند دود دل دردمند     (سعدی)

برچسب ها

مطالب مشابه

دیدگاهتان را بنویسید