×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۲۷ آبان - ۱۳۹۶  
it is true
true
false

زینب حسنپور‎

چشمم را که باز میکنم اولین چیزی که به یادم می آید این است که مدتهاست از فارغ التحصیلی من می گذرد، در رختخواب می چرخم و طاقباز می شوم.

سقف اتاق با آن نقطه های برجسته و ریزش در مقابلم است وازبیرون صدایی شبیه کوبیدن پتکی برروی آسفالت خیابان به گوش می رسد . اما من تنها به یک چیز فکر می کنم ،الان شد درست یکسال و سه ماه.افکارمختلفی به ذهنم هجوم می آورد.نمی دانم چرا هر چه تلاش کرده ام نشده. آن از آن آزمونهایی که چقدر منتظر ماندم برگزارشودودرآنها شرکت کردم و هیچ نتیجه ای حاصل نشد. آن هم از آن باری که با یک رئیس کل چقدر صحبت کردم و دلایلم را برای کفایت خودم برشمردم!او با حوصله و کامل به حرفهایم گوش داد ولی بعدش هیچ اتفاقی نیافتاد! آن باری را بگو که بعد ازینکه پذیرفته شدم و برای کار مراجعه کردم شرایط کار راتغییر دادند و بدتر کردند جوری که عاقبت دوروز بیشتر نتوانستم دوام بیاورم،یکبار هم که وقتی فهمیدند معدلم را دروغ گفته ام اخراجم کردند!فکرکردم وقتی کارم را ببینند ،از جریان معدل چشم پوشی میکنند اما آنها فکرکردند من کلا آدم دروغ گویی هستم وشد آنچه نباید می شد !بدتر از همه آن باری که خیلی از مصاحبه من راضی بودند وگفتند بیا،آنشب وقتی جریان رابه مادرم گفتم از خوشحالی با تسبیح ذکر می گفت و اشک میریخت،من هم زود رفتم کمی شیرینی و یک کفش نو خریدم وفردایش با کفش نو رفتم سرکار،ولی آنها بعد از یکساعت نگه داشتنم جلو اتاق مدیر گفتند فعلا برو ولی حتما به شما خبر میدهیم ،البته خودم از تلفن ها و پچ پچ هایشان چیزهایی دستگیرم شده بود…

تق(صدای در).

سریع سرم را میکنم زیرپتو.

-مگه نمیخوای بلندشی؟مگه قرارنبودبری دنبال کار؟یه مقدارپول فعلا بهت میدم اگه کم آوردی بگویه جوری جورش می کنم.باشه؟

ازگوشه پتو یواشکی به صورت مادرم نگاه میکنم ،حواسش به من نیست وداردکارهای خودش را انجام می دهد. فکرمیکند من در این باغها نیستم !مثل آن موقع هایی که مینشیند و گریه میکند.اما من تا بحال اشکهایش را بسیاردیده ام ولی ناامیدی اش را هرگز.همیشه باآن پاهای پرانتزی وچاق تند تند اینور وآنور می رود و کارها را راست وریس می کند،بدون اینکه اول نفع و ضرر خودش فکرکند.حالا هم بعد از کمی طی کردن طول وعرض اتاق دست آخر بعد از کمی خش خش ،پلاستیک پولهایش را بیرون می آورد وشروع می کند به شمردن ، یک لحظه چشمهایم را روی هم میگذارم،احساس می کنم صدای کشیده شدن پولها روی هم بیشتر ازحد معمول بلند است دوباره نگاهش میکنم ،به چشمهای رو به پایین دوخته اش که توسط مژه هایی صاف و کوتاه پوشیده شده و به دستهایش ،انگار دارد بدیهی ترین کار دنیا را با آن پولهایی که آنقدر بازحمت به دست آورده انجام می دهد. ، پولها را محکم گرفته و شمرده شمرده میشمارد که به من بدهد ،همیشه آرزو میکنم این آخرین بار باشد…

true
برچسب ها : ,
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد