درعوالم قرنطینگی (آرزوهای بدل مانده)

چارطاقی 39

بنام خدا

*آرزوهای بدل مانده*
درعوالم قرنطینگی

درشمارَک اسبق مطلبی پیرامون انتخابات وکیلِ مجلس در نظام سابق نوشته آمدی که : « جمعی از اعیان و اشراف سجلد ها از مردمان بستدندی و جمع کردندی ، در یک موضعی نشستندی و نام کاندیدای شهر را بر تعرفه ها نبشتندی ، بی شماران !!. بی آنکه از مردمان کسی خبر دار شدی . و آنکه برآن کاغذها نبشتندی وکیل مردم گشتی در حکومت ». واین چه مضحکه و ملاعبتی که با مردمان همی کردند ، بی ملاحظت !!
مقصود ما این بود که در شمارک های آتیِ *”ماهنامِک چارطاقی* ” که خداوند عزَّاِسمّه ، نامش را جاودانه کناد و برعمر پر ثمرش، تا ابدالدّهر بیفزایاد ” ادامه دادمی تا انتخابات در نظام فعلی درایران زمین .
اما انتخابات سنۀ آخرینِ مجلس ، در مملکت محروسه ، آنقدر به کژی و بی رسمی آلاییده شدی که دل را به سوی سوژَک انتخابات کشاندن سخت گران آمد ، و قلم زدن در حاشیت آن ، هیچ میسّر نا شدی .
نکته : “کجای این دنیای پر از شگفتی و راز ، دیده شده باشد که در یک مسابقتی از گروهک ها و جماعات ، یک جماعت را آزاد و یِله گذارند تا بدون هیچ قیدی هر کاری در آن مسابقت انجام دادی . ولی بقیّت آنها را در *فَنس ها و فیلترها* در تنگنا گیرند با روزن های خُرد و نفوذ ناپذیر ، که هیچ کاردان و استخوان داری را عبور از آن توانا نشدی ، مگر اندک کهتران و اَصاغِر را ، که مردمان از پیشینه وحالیۀ آنها هیچ نشناختندی و خبری ندانستندی ، همی مبهوت ماندندی.” . در چنین احوالکی ، نهایت مسابقت از همان ابتدا معلوم گشتی ، هر عقل ناقص و پندارِ کوتهی ، بدانستی که همان گروهکِ آزاد از هر قید و بند ، گوی سبقت را در میدان بی رقیب و بی حریف ، بربُودی و بر صدر نشستی . که گفته اند هر کس تنهایی به محکمه رود ، خودرا فیروز پندارد .
مسابقتِ درست و مردمان پسند ، در وکیل گیری ، آن باشدی که همگان به آزادگی و بی تنگنا و محدودیت ( نه آنکه خصومت در شرارت بیامیختی و شمشیر از غلاف برکشیدی ) ، به میدان آیندی و سَروَری بفروشندی ، شرط دلیری و دلبری بنهادندی ، برنامک خویش در سامان امورات در صحنه بیاراستندی ، و گُزیدگی و شایستگی بَرفشانندی ، تا بینندگان و گُزینندگان ، آن را که بر مراد خویش یافتندی ، انتخاب کردندی . *نه آنکه کسانی را که خود پسندیدی در معرض انتخابِ مردمان نشاندی . که این وکیل ازآنِ خود باشد نه آنِ مردمان* .
نیز برهمگان مبرهن باشدی که هر گروهکی را هوادارانی باشد، که سخت دلدادگی و دوستداری کنند ، همچون عاشقان ، که عشق برآن گروهک را هیچ بهانه نبودی ، که دل و دین بر آنها باخته اند و فریفته شدندی ، که *عشق ، عقل و آیین نشناسد* . آنها در میدان مسابقت در هواداری از گروهک خود هیاهو فکندی و قِشقِرِق و شیپور برپا کردی تا که برنده باشند .
فی الحال که کار بر این نَسَق بر آمدی ، مردمانِ هوشیار و کارآزموده ، که *هم بیشترینه بودند* . چون این خُدعَک و نیرنگ بدیدند و همی دریافتندی که این معرکه بر باطل باشد ، در روز مسابقت سر بر کوی و سرای خود نهاده و هیچ بیرون نیامدندی ، و یا به شمالگان و جنوبگان ، *بی خبراز بلای کرونای که نمی دانستندی* و *”حاشا که دولتیان میدانستندی”* !! از شهر و دیار بیرون شدی به تفریح و شادخواری .
تا اینکه مسابقتی شد بی مایه و بی شور و سست پایه . و نتیجه آن شد که همگان دانند و در فضاهای حقیقی و مجازی برخوانند .
اندک امید و آرزو هم بر باد شد.
ماحصل آن بُوَد که این نوع ازر مهمّات اگر بدین سان بایدی یکرویه شدن!! ، همان بِه که پیشینیان کردندی !!. بی زحمت و بی هَزینَت!!
*****************
*”باری جهان عروسی آراسته را ماند”* . دنیایی فریبنده به *”یک دست شکر پاشنده و دیگر دست زهر کشنده “*. واین آراستگی از هر منظری چیزکی باشد ، سخت فریبناک و افسون کار . و چون پیراسته گشتی دیگر دل ودماغی برنماندی صاحب عروسکان را . مگر باز بیاراستندی که از آن شوقی و هوسی برخیرد . و این برپاست تا آن برجاست .
و آن منظرها مختلف باشندی . از ایشان یکی *قدرت* باشد . و این نهایت نداشتی ! ابنای بشر چون به قدرت و حشمت دلدادگی یافتی ، و بر آن فراز آمدی ، خواستی که همه گیتی در ید سیطرۀ او بودی . و هر جنبنده ای را در یوغ فرمان . و از اهمّ ایشان حاکمانند .
شعر : «هفت اقلیم ار بگیرد پادشاه /
همچنان در بند اقلیم دگر. »
سعدی
که *هر خوشی و ایمنی که بر رعیت برآمدی و یا جفایی و ستمی که بر آنها رفتی ، روزگار به پای ایشان نهندی* .
شعر :
اگر صد ناپسند آید ز درویش/
رفیقانش یکی از صد ندانند
وگر یک ناپسند آید ز سلطان /
زاقلیمی به اقلیمی رسانند
سعدی

نیکوترِ ایشان آن باشدی که باشندگان مُلکتِ او *در رضایت و آسایش و آزادگی زیستی ، و این *محکم محکی باشد ، در سیر و سلوک پادشاهان.* که آورده اند : « یکی از ملوک عجم دست تطاول به مال رعیت دراز کرده بود و جور و اذیت آغاز تا آنجا که *خلق از مکاید ظلمش به جهان برفتنذ و راه غربت گرفتند* . چون رعیت کم شد ، ارتفاع ولایت نقصان پذیرفت و خزینه تهی ماند و دشمنان از اطراف زور آور شدند»
(سعدی علیه الرحمه) .
دومینه ؛ *مال وثروت باشد* . و این را هم انتهایی نباشد . آن را که پی ثروت است و‌ دلباختۀ آن ، از حلال و حرام همی انباشتی . اگر همۀ مال دنیا را بدو دادندی هیچ سیر نگشتی . *با مال و ثروت می توان کارها کردن*. خوبان ثروت مندان ، بخشندگان آنان باشد .
شعر : نیم نانی گر خورد مرد خدای /
بذل درویشان کند نیمی دیگر
توانگرا چو دل ودست کامرانت هست /
بخور ببخش که دنیا و آخرت بردی سعدی
و آن سه دیگر *دانش و خرد* باشدی . و آنکه دنیایش به دانش آراسته گردیدی ، فاخر ترین و خوشبخت ترین مردمان باشد . که دانش وخرد را نه پیرایشی است و نه زوالی . و همگان را به کار آید . عالمان و دانشمندانِ راستین هرگز گِرد معصیت نروند و وقصد تباهی نکنند .
شعر : درخت تو گر بار دانش بگیرد /
به زیر آوری چرخ نیلو فری را
پیمبر بدان داد مر علم حق را /
رکه شایسته دیدش مر ین مهتری را ناصر خسرو
وآن دگر *هنر* باشدی . و این بزرگ نعمتی باشد که خدای عزّوجلَّ بر دوستداران وطالبان ارزانی داشتی . هنر آفتابی باشد که هیچ انکار نتوانی کردن . و هنر مند پرتو آفتاب بر دوش و نور عشق در دل ، هرکجا رود بر صدر نشستی و نزد فهمیدگان و دانایان ارج دیدی . که خردمند مردم هنر پرورند .
شعر : قلندران حقیقت به نیم جو نخرند /
قبای اطلس آن کس که از هنر عاریست حافظ
و چیز های دیگر ، که ادیبان و گران اندیشان ، چون به نبشتن این مقولت همت گماشتندی ، *تیر بر نشانه زنند* و سنگ تمام گذارندی . که آنان سواره اند و حقیر پیاده با زبانی الکن و قلمی نارسا .
*و این مرض کرونای آیتی است مر خداوندِ عزَّذکرُه را ، برای ابنای بشر ، و هشداری است بس سترگ ، که گر بلایی نازل شدی ، ادنی و اعلی ، صغیر و کبیر ، اناث و ذکور ؛ گدا و پاد شاه ، همگان در حضرت ذات باریتعالی برابر ند ، و هیچیک را بر دیگری امتیازی نیست . قدرت و ثروت و اختیار ، در ید توانای اوست . و همه در مقابل سیطره و هیمنه و جاه وجلالش هیچند* .
“این جهان گذرنده ، دار خلود نیست و همگی *بر کاروانگهیم و پسِ یکدگر می رویم و هیچ کس را اینجا مقام نخواهد بود*” و مُلک و مُکنت روی زمین از فضل و مقرّرۀ اوست *”از این بدان و از آن بدین”.*
شعر : نیک وبد چون همی بباید مرد/
خنک آن کس گوی نیکی برد
سعدی. در پناه حق . هدایت اله ذوالفقاری
فروردین ۱۳۹۹

نکته ) ؛ عبارات بین “…” از کتاب تاریخ بیهقی به عاریت گرفته شده است.

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − چهار =