دردی که می بینیم

سروش زارعی | سرم انداخته بودم پایین وقالب های شش ضلعی روی زمین رو میدیدم. یاد کندوی زنبور عسل افتادم که چقدر شیرینه یاد تیزی و درد نیش زنبور افتادم . سرم بالا اوردم روبروم کسایی رو دیدم که قدم میزدن بازی میکردن قلیون میکشیدن حرف میزدن گیتار میزدن و … یکم اون طرف تر چند نفر دیدم که چشمم با دیدنشون درد گرفت.

بچه هایی کوچولویی که تکیه داده بودن به درخت و داشتن با دستشون غذا های توی پلاستیک زباله رو جمع میکردند و میخوردند ، سمت چپ کوه بود پاییین کوه یه سکو ساخته بودن که کم و بیش یه متر ارتفاع داشت.

سمت راست چند ردیف درخت بود که زیر درخت ها چند تا سکو ساخته بودن و خونواده ها، دختر پسرا، پسرای نوجوون یا دخترا روش نشسته بودن و گرم صحبت و خوردن و خندیدن و بازی و قلیون بودن.

بعضی از دختر پسرا رو میدیدم که کمی سوسول و خوشکل بودن ، نمیدونم چرا حس کردم باید راست وایسم سرم بگیرم بالاتر یکم اخم کنم ، نمیدونم چرا اما پایین پیرهنم رو مرتب کردم، با انگشت دستم موهام مرتب کردم شکمم دادم داخل و سینه م جلو گرفتم و در آخر متوجه نشدم چرا یه لحظه دوست داشتم خودم خوش تیپ نشون بدم.

چند تا دختر و پسر کوچولو رو دیدم که نهایتاً میخورد ده سالشون باشه، یکم با بقیه متفاوت بودن لباسشون یا بزرگ بود یا کوچیک یا کهنه بود یا پاره. یه حس بدی بهم دست داد دوست داشتم تموم کارایی که سی ثانیه پیش برا خوشتیپ نشون دادن خودم انجام دادم رو خراب کنم .

داشتم تو فکرای خودم رژه میرفتم که یکی از دختر کوچولو ها رو دیدم که داره تند تند میدوه طرفم، چند قدمیم بود که محکم خورد زمین و جیغی کشید که مثل تیر خورد به جگرم، از رو سکو پرت شد رو زمین.

 رفتم طرفش بلندش کردم سرو صورتش خونی شده بود، خون و خاک و اشک رو صورتش منظره ناراحت کننده ای جلوم ساخته بود، دمپایی پلاستیکی مشکی پاره ش رو برداشتم و گذاشتم جلو پاهاش لواشک ها و چند تا ادامسش که ریخته بود رو زمین رو برداشتم و تمیز کردم تا بهش بدم که با صدای گریون و هق هق گفت تورو خدا دست نزن باید بفروشمش و زد زیر گریه، داشتم مرتبش میکردم که دوباره ملتمسانه گفت تورو خدا وسایلم بده باید بفروشمشون پولش رو رییسم میخواد، متوجه شدم ترسیده، وسایلاش دادم بهش، دستاش هم مث صورتش بود پراز خون و گل و …

یه دستمال کاغذی از جیبم دراوردم که دست و صورتش تمیز کنم اما اون توجهی نمیکرد، با آستینش یکم کشید به صورتش و بی توجه به اشکا و زخماش گفت اقا تورو خدا یه دونه بخر دونه ای هزار تومن گرون نیست بخر لطفا، ادامس هم دارما میخری یه بسته …

اما من گیج و مات بودم اصلا متوجه نبودم و همینجوری داشتم به زخم هاش نگاه میکردم که شنیدم یکی گفت ولش کن آبجی نمیخره بیا بریم اونجا . برگشتم دیدم یه پسر هم قد خودش بود . همین لحظه دوتایی دوییدن طرف یه مرد دیگه …

هنوز گیج بودم بلند شدم که راهم ادامه بدم اما نای رفتن نداشتم ، داشتم فکر میکردم که چرا نخواست صورتش بشوره چرا عجله داشت چرا اینقد ترس تو چشماش بود . هزار و یک سوال بی جواب تو سرم رژه میرفت و داشت مخم رو سوراخ سوراخ میکرد. سرم انداختم پایین و دوباره قالب های شش ضلعی روی زمین رو دیدم اما این بار فقط کندوی زنبور و تیزی و درد نیشش رو به یادم آورد.

برچسب ها
نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

یک × 2 =