×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۲۷ آبان - ۱۳۹۶  
it is true
true
false

خاطرات و دلنوشته های دو تن از رزمندگان فراشبندی در روز آزادی خرمشهر

خرمشهر سید حسین امیرحیدری

۳ خرداد به روایت محمد زمان اکبری

چند روزی بود که از فکه و لب تشنگی ها و ضعف های بدنی عبور کرده و کمی سرحال آمده بودیم. در دهکده ای به خطمان کردند، علی فضلی فرمانده تیپ المهدی (عج) چنین سخنرانی نمود که: «خیلی شدید به نیروی انسانی جهت آزاد سازی خرمشهر نیاز است. اما، اما!!!بیش از آن که فکرش را بکنیم حجم آتش روی خرمشهر زیاد است. یعنی به دستور صدام، تمام عراقی ها این روزها (آتش به اختیارند). آمدن و نیامدن شما برادران هم کاملن آزاد و به اختیار است. به خصوص کسانی که از سال قبل و از عملیات فتح المبین تا کنون در خدمتشان بوده ایم. آنانی که می روند خدا حافظشان باد و آنانی که می مانند خدانگهدارشان.می خواهیم جهت حرکت به طرف خرمشهر، گردان ها را باز سازی نمائیم. یا علی مدد». عملیات بیت المقدس وارد مراحل آخر و حساس خود شد و براداران ارتش حسابی به عراقی ها فشار وارد نموده بودند. آتش دشمن بسیار سخت و نفس گیر است. این نبرد هم!!! هم نیروی مرد نر می خواهد و باز، هم تجربه ی مردان کهن، هر دو موردش را مردِ مرد می طلبد. دشمن تا به دندان مسلح تسلیم بشو نیست. از هر سوراخی و با هر سنبه ای، از پشتِ هر اصله ی نخلی و کنار هر دیواری و خرابه ای و نیز پشت تمام خاکریزها و سنگرها، صدای شلیک تفنگی بلند است. جنبش هر جنبده ای، ختم به افتادن است. سَرِ آدمی که جای خود دارد، بال هر پرنده ای که باز شود، در هم شکسته و سرنگون می گردد.

عراقی ها که هنوز طعم و مزه ی روزهای اول جنگ و اشغال شهر بی دفاع خرمشهر را در اوج بی پناهی و غربت، زیرزبان داشتند، همچنان به دیوار نوشته های خود (آمده ایم تا بمانیم) می نگریستند. نه  می خواستتند و نه باورشان می شد که رزمندگان دلیر ایران آمده اند تا کفتارهای پسمانده خور را از گرداگرد پاره ی تن خویش برانند. با تمام توان و قدرت مقاومت می کنند. همچون کنه به جای جای بدن این شهر ضعیف شده چسبیده و چون کرم خاکی در سنگرهای زیر زمینی می لولند.همه چیز به آتش کشیده شده است. بوی دود و باروت و درد، توامان با گوشت بدن های سوخته به هم آمیخته و در تمام فضای شهر و نخلستان، پیچیده است. همچون کندوی عسلی که از بلندای درختی کهنسال بر زمین افکنده باشند، تمام نیروها در جای جای منطقه پراکنده و درگیرند.ناله ی زخمیان در بیابان و خیابان و روی برگ درختان، لیز می خورد و جیغ می کشد. بوسه و بوی شرجی همراه با رطوبتش، نه تنها بر پیشانی، که بر تمام پوست بدنمان چسبیده است. اما تمام این حالات و اتفاقات یارای آن نیست تا در اراده ی پولادین شجاعان ایران زمین خللی وارد نماید. چه رسد به این که بخواهد از اهداف تعیین شده ی شان، قدمی پا پس نهند، یا که سست شوند. با هوای گرم در هم آمیخته و معجون غیرت در آن سرشته و گلوله های سهمگین از آن ساخته و بر سرِ دشمن سربرآورده ی مغرور می کوبانند.گلوله های غیرتشان گویی که نشستن شاهین است بر مترسکان مزرعه ی شهر خرّم و خونین  ،دل های همگی به رضای خدا سپرده شده ست و جمجمه های برهنه نیز هم. آنجا که صحبت از میهن است و ناموس، جان با ارزش تر می شود، چرا؟ که مردان با غیرت، با ارزشترین داشته ی خود را فدای این دو می کنند. اما همین دشمن مترسک گون، تبدیل به ماری شده است که خود را خورده و به اژدهایی هفت سر مبدل گردیده است. هر سرش را که له می کنی، دیگری بلند می شود.اروند خروشان پشت سرشان و رزمندگان خروشان تر، اعم از ارتش،بسیج و سپاه، رو به رویشان. همچنان گربه ای در اتاقی محبوس، سعی دارند چون پلنگ چنگ و دندان نشانمان دهند. اما غافلند که ما ایرانیان، شیر گونه ایم و ماممان ایران، شیرپرور.چنان که خود اینک از نزدیک شاهد و ناظرم، لحظه ای ناامیدی یا ذره ای ترس را در چهره ی این بزرگ مردان نمی توان دید.تمام رزمندگان، نشسته بر بال های محکم آزادی شهر، هر کدام بر گوشه ای چنگ انداخته اند! با چهچهه ی رگبار هر تیرباری، همپا و در حال رقصیدن با رؤیای خرمشهر شدنِ دوباره ی خونین شهرند! و بار سنگین این همه آتش را بر دوش کشیده اند و این همه خون را به جان خریده اند. آری امروز تمام رزمندگان باهمند. فرق نمی کند که کجایی هستی و با کدام گویش سخن می گویی! یا نام تیپ و لشکرت چیست! همه خاکی پوشند و یکرنگ. همچون جزر و مد اروند خروشانشان که در رفت و آمدش، نیرویی عظیم از خلیج همیشه فارس بر دنده های کارون وراد می کند. و زلفِ نی های کناره اش را به رقص درمی آورد و شانه می کشد؛ جوانمردان رزمنده نیز با پشت گرمی از تمام مردم ایران با جا عوض کردن های تاکتیکی در پشت خاکریزها و پیش و پس نهادن پاهای خویش در جنگ های تن به تن و رو در رو، شانه های خود را به پهلوی دشمن می زنند، که سعی دارد خود را به پل برسانند. تا شاید مگر راه گریزی از این مهلکه ی ناگزیر بیابند. اما رزمندگان ایران زمین به جای شانه زدن بر زلف های بعثیون که اینک زلف و روزگارشان یکجا پریشان است! خرخره هاشان را جویده، پشت بر زمین و لگدمالشان می سازند. یکی یکی و گروه گروه، الدخیل گویان دستمال سفید تسلیم برافراشته و چون موش های آب کشیده، با آن همه تجهیزات و انواع سلاح های سبک و سنگین و دستور آتش به اختیار گرفته، در برابر مان با اجبار به راهپیمایی اسارت ایستاده اند. آنان که روزی سبیل می پیچاندند و روی دیوارها یادگاریِ ماندن نگاشته بودند، اکنون شده اند گله هایی که بی چوپان در مزار ع مان پخشند.می بایست مواظبشان باشیم تا درست وارد محل های تخلیه ی اُسرا شوند. امّا اینک چه حال خوشی است. ایستاده برلب رود؛ آب هست، موج هست، آرامش نیز هم. اکنون می توان دست های خالی از تفنگ را درموازات بدن بازکرد، برای لختی خمیازه ای کشیده و نفسی آرام نیز هم.چقدر بوی آزادی ، صفا بخش است. اکنون می توان فریاد کشید؛«زنده باد آزادی»با دیدن افسران عراقی که اسیر می شدند، خجالت زده شده، چشم بر هم نهادم تا زمانی بگذرد!چشم که گشودم به غرور ایرانی بودنم عشق ورزدیدم و افتخار کردم. همراه با احساس انسان بودنم، عدالت خدا را دیدم. از اعماق وجود فریاد کشیدم: خدایا تو را سپاس. خرمشهر ! آزادیت مبارک باد !«امروز روز غرور ملی ماست»امروز دوباره خرمشهر، دَمِ گرم ۳۶ میلیون جمعیت «میهن خویش را کنیم آباد» را حس کرد. اما خطابی دارم به تو؛ ای شهری که خونین شدی و اینک خرّم.خونین شدنت به دست دشمن بود و خرمیت به دست دوستان.آزادیت را با غرور و مُحکم، همیشه نگهدارو قدر بدان ! چرا که مردان محکمی برای آزادیت بر زمین افتادند و در خون خویش و خاک تو غلطیدند.و شما ای شهیدان به خون خفته : درود همیشگی ملت بزرگ ایران بر شما باد و روح شادتان، شادتر .

«دوستت داریم خرمشهر» و  «دوستت داریم ای ایران»

۳ خرداد به روایت علی احمدی (فرزند حاج حیدر)

شهدای آزادسازی خرمشهر: شهید احمد پورزارعی- شهید عبداله جلالی

روز حرکتمان از فراشبند با آن همه سفارش پدر احمد، گویی که رسمن او را به من سپرد. از پیش از ورودمان به خرمشهر نیز، احمد هرجایی که می رفت و یا از هم جدا می افتایم، به فکرش بودم. روز دوم خرداد با (شهید) تیمور عالیشوندی و محمد حسین کرمی (برادر شهید غلامحسین) زیر آتش شدید دشمن در سنگری روباز نشسته ایم. وضعیت بسیار سخت است. شاید حاضریم و یا دلمان می خواهد ترکش کوچکی که گاهی بچه ها به شوخی می گفتند (ترکش نجات) بخوریم و از صحنه درگیری رهایی یابیم. از میان آن همه آتش سنگین، ناگهان خمپاره ای در نزدیکی مان به زمین نشست و منفجر شد.

کلوخی بزرگ، به سرعت ترکش های خمپاره که در اطرافمان می ریخت، به گردن تیمور خورد. صدایم کرد و گفت: علی من ترکش خوردم با نگاهی دستم به روی کلوخ داغی رفت که به گردنش خورده بود. روی گردنش، هم خراش افتاده و هم حسابی قرمز شده بود. به او گفتم : نه! خبری نیست. ترکش نخورده ای کلوخ بوده. نفس راحتی کشید . در حال گفتگو بودیم که احمد با یک اسیر آمد. یک عراقی تنومند که اگر سر برمی گرداند واحمد را می دید می توانست احمد را تا پشت بام پرتاب نماید. احمد با تفنگ کلاش از پشت سر به دور و برش شلیک می کرد و می آمد. مدتی نیز عراقی را کنار خود نگه داشتیم. دستور رسید دوباره حرکت کنیم. اسیر را تحویل بچه های تخلیه ی اسرا دادیم و رفتیم. شب پشت خاکریزی بودیم که گذشته از آتش سنگین عراقی ها، نیش پشه های شاسی بلند هم، همچون تیر و ترکش وارد بدن بچه ها می شد.کسی را یارای سر در آوردن از پشت خاکریز نبود. لحظه ای رگبار تیربارهای گرینف و دوشیکاهای کالیبر ۵۰ و ۷۵ توقف نداشت. خاموش کردن آتش شان هم کار هر کسی نبود. دست و مشت دلیرانی چون (شهید) محمود عالیشوندی را می طلبید.

صدام که هم حیثیتش و هم خرمشهر را از دست رفته می دید ، دستور آتش به اختیار داده بود. در زیر این آتش سنگین، من و سپهدار مزارعی و (شهید) اسماعیل غیاثی، نزدیکی های ساعت ۴ صبح ناخواسته از دیگر بچه های گروهان خودمان جدا شده و هنگامی متوجه شدیم که وارد گردانی از بچه های خرم آبادیم.در کنار شط بودیم که هوا روشن شد. وسط نخلستان در داخل کانالی، بین عراقی ها گیر افتادیم. عراقی ها از نظر نفرات و مهات از ما سَر و نیز دارای سنگر و خاکریز و جایگاه مناسب تری بودند.زیرا از پیش در آن جا مستقر بودند و اکنون هم با تمام توان و تیربارها به سمت مان شلیک می کردند. هر که سر بیرون می آورد، کارش تمام می شد. همچنان در محاصره بودیم و عراقی ها نیز نمی خواستند از سنگرهای خود بیرون بیایند. حدود ۱۰ نفری از بچه ها که قصد داشتند از کانال و محاصره فرار کنند، با تیر مستقیم شهید شدند.با فریاد ، زیر آن همه آتش به بچه ها می گفتیم: چون مهماتمان کم است. ساکت و بی حرکت بمانند و شلیک نکنند. برای لحظه ای سرم را بلند کردم تا ببینیم اطرافمان چه می گذرد. ضربه ی تیری را بر کلاهم حس کردم. اما موهای پر پُشت و بلندم، کلاه را از سرم بالاتر نگه داشته بود و تیر به سرم اصابت نکرد. مدتی گذشت. حس کردم رگبار تیربارها فروکش کرده اند.دوباره که نگاه کردم عراقی ها را دیدم که در ده- بیست متری مان پیاده و سواره می روند تا خود را به پل برسانند. هم مهماتمان کم  بود و هم تیربار غیاثی قفل کرده بود.نمی توانستیم عراقی ها را بزنیم.

حوالی ساعت ۱۰ صبح بود که ایران پل را زد. پل که فرو ریخت، امید و اراده ی عراقی ها نیز فرو پاشید. آنها شروع کردند به تسلیم شدن. در محاصره که بودیم، دو جوان هفده – هجده ساله ی خرم آبادی که تازه ریش درآورده بودند، پس از این که تیر خوردند، نزدیک به دو ساعت دست و پا زدند تا شهید شدند. ما نیز برای نجاتشان هیچ امکاناتی نداشتیم و کاری از دستمان برنمی آمد. با شکسته شدن و بیرون رفت از حلقه ی محاصره، ما نیز به طرف پل آمدیم.

اسرا در دسته های ده تایی، صدتایی و … می آمدند. خیلی خسته و کوفته و تشنه بودیم. بعد از مدتی بچه های فراشبند را پیدا کردیم. از جمله: (شهید) محمود عالیشوندی- محمد زمان اکبری- (شهید) محمود احمدی- حاج عبداله خنجری- رضا دشتی- عبدالحسن خنجری وتعداد دیگری نیز از بچه های فراشبند در این عملیات حضور داشتند : حبیب راحت طلب – حاج احمد رضا حق شناس- حاج مرتضی حق شناس- (شهید) کرامت اله مرادی و … .قبل از ظهر بود که وارد گمرک شدیم. مسئولین تیپ اعلام کردند می خواهند محل استقرارمان را تعویض نمایند.

هر چه نگاه کردم احمد را ندیدم. پرسان، پرسان دنبالش می گشتم و می رفتم. مطلع شدم به همراه عبداله جلالی، بین بچه های اصفهان  طرف پل نو دیده شده اند. تجهیزات و تفنگم را برداشتم و در پی شان رفتم تا کنار رودخانه . بَلَم های به گل نشسته، بسیار غمگین کننده و حکایت کننده ی روزهای بد در اشغال بودن خرمشهر را نشان می دهد. و این که جنگ چقدر خانمان سوز است، حتا بر روی آب. نگاهم حرکت لرزان آب را دنبال می نمود که با روی هم ریختن، قُلپ، قُلپ می کرد. ناگهان هیلی کوپتری در پهنه ی آسمان ظاهر شد. زیر شکمش کیسه ای بزرگ (شاید محتوی اغذیه، به حساب خودشان برای عراقی هایی که هنوز مقاومت می کنند!) با فاصله ی کمی از روی رودخانه آمد. تا متوجه شدم عراقی ست، به طرفش شلیک کرده و رگبار تیر زدم. به نظر می رسید اکثر تیرها به کیسه ی زیر شکمش برخورد کرده باشد. هیلی کوپتر به قصد فرار در حال دور زدن بود که یکی از بچه های اصفهان با شلیک آر پی جی هفت آن را هدف قرار داد و سرنگونش ساخت. با آتش گرفتن و سقوط هیلی کوپتر روی بچه ها، چند نفری شهید شدند. هنوز در جستجوی احمد و عبداله بودم که هواپیمای جنگنده ی عراقی اقدام به پرتاب بمب های  خوشه ای نمود. با سرعت زیاد فرار کردم و خود را به جان پناهی رساندم. با تمام شدن انفجارات بمب ها، دوباره برگشتم. تعداد شهدایی که دوباره سوخته شده بودند، بیش از ده نفر بود. به خاطر سوختگی، هویتشان مشخص نبود. می بایست از طریق تعاون و خواندن شماره ی پلاک ها، اسامی شان مشخص شود.

با پیدا نکردن احمد و عبداله و این صحنه هایی که دیده بودم، گویی از دلم گذشت که؛ شاید این دو نیز در میانشان باشند. هر چند که بردن پیکر شهدا کار بچه های تخلیه شهدا  بود، ولی برگشتم تا به بچه های فراشبند خبر دهم وبه کمک یکدیگر به سراغ پیکر شهدا برویم. اما هنگامی رسیدم که بچه های همشهری از آنجا رفته بودند. از اینکه احمد و عبداله را نیافته بودم وهم از همشهریان جدا شده  بسیار ناراحت بودم و سرگردان.روز چهارم خردادماه، همراه آقای عبدالحسن خنجری به معراج شهدای اهواز رفتیم و پرس و جو نمودیم. سرانجام اسامی احمد و عبداله را در همین مرکز در بین شهدا یافتیم. روز پنجم تسویه حساب گرفتیم.  روز ششم خرداد به فراشبند رسیدیم و خبر شهادت این دو بزرگوار را با اقوام و نزدیکان شان در میان گذاشتیم.

true
true
true
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد