ادبیچارطاقی شماره یازده

توف۱

داستان کوتاه

قدرت لطیف پور

راویان اخبار و ناقلان آثار چنین روایت کرده اند که در گذشته های دور، شخصی بود که پدر خیلی پیری داشت. مدتی بود که پیرمرد مریض هم شده بود.بالاپوشش کَپَنَک (عبا نمد) سیاه و کهنه­ای بود که همیشه خودش را در آن می­پیچید و دائماً در گوشۀ چادر یا پشت آلاچیق کنار چادر کَپَنَک به کول افتاده یا کِز کرده بود. خیلی وقت­ها صدای سُرفه و اَخ و تُف و آه و ناله­اش بلند بود.

پسر از دست پیری و بیماری او عاجز شده بود. دلش می­خواست هرچه زودتر بمیرد تا از شرِّ داشتن چنین پدری خلاص شود. هرچه منتظر ماند و دعا و نفرین کرد اثری نداشت. مثل اینکه طرف حالا حالاها خیال مردن نداشت. بالاخره به این نتیجه رسید که بهتر است خودش دست به کار شود و او را بکشد تا از دستش راحت شود.

برای انجام این کار تصمیم گرفت پدر را به طرف کوه ببرد و توفی پیدا کند. او را در توف بیندازد و رویش هم سنگ بریزد تا همانجا زیر خروارها سنگ برای خودش بمیرد و از قید زنده بودن رها شود.  این بود که یک روز وقت چاشت او را سوار الاغی کرد. یعنی در واقع او را روی الاغی انداخت. (چون قادر به راه رفتن آنهم در کوه و کُتَل نبود) و برای اینکه در راه از روی الاغ پرت نشود و زمین نخورد و خدای نکرده دست و پایش نشکند، پاهایش را از زیر شکم حیوان محکم با طنابی به همدیگر بست و راه افتاد.

این شخص پسر کوچک هفت هشت ساله­ای هم داشت که همراه پدرش و دنبال خری که پدربزرگ را به سوی قتلگاه می­برد، روانه کوهستان شد. رفتند و رفتند تا به نقطه­ای رسیدند که گودال مناسب و جاداری جهت اتمام عمل دهان باز کرده بود.

پیرمرد که بفهمی نفهمی انگار قضیه را بو برده بود و در حالیکه دل توی دلش نبود، وقتی پسرش تالاپّی او را از پشت خر پایین انداخت، با صدای خفّه و ضعیفی پرسید:

  • پسر عزیزم چه کار می­خواهی بکنی؟
  • هیچی. می­خواهم سنگسارت کنم تا از شرِّ این زندگی نکبتی خلاص شوی. اگر سفارشی، وصیتی، چیزی داری بکن که وقت ندارم.

پیرمرد ناتوان که نزدیک بود قالب تهی کند، آهی کشید و خِس خِس کنان نالید:

  • خواهشی از تو دارم.
  • ها. چه خواهشی؟ زودتر بگو تا یادت نرفته.

پدر پیر با انگشت اشارۀ لرزان قسمت دیگری از کوه را نشان داد و گفت:

  • می­خواهم مرا در آن قسمت سر به نیست کنی.

پسر با تعجب پرسید: – این­جا یا آن­جا چه فرقی برایت دارد؟

  • چون خود من پدرم را آن­جا در توف انداخته­ام. دلم می­خواهد در جوار و همسایه آرامگاه آن مرحوم باشم تا از تنهایی در بیائیم. خدا اجرت را زیادتر کند پسرم.

پسر با مقداری اخم و تَخم و غُرّ و لُند به هر مشقّتی بود باز او را روی الاغ جا داد و پاهایش را هم مهار کرد و به محلی که نشان داده بود برد و مشغول مقدّمات دفن و قتل شد.

در اینجا پسرک به زبان آمد و با لحن شیرین و کودکانه­ای از پدرش پرسید:

  • بابائی؛ من هم وقتی بزرگ شدم باید تُرا در همین توف بیندازم؟

با شنیدن این حرف، مرد پدرکُش خیلی جا خورد. عرق سردی بدنش را فرا گرفت.

دستش لرزید و پایش سست شد. خم شد و نشست و لحظاتی ماتش برد و به فکر فرو رفت.

آنگاه خُشکه [۱]­ اش را از پوشال بیرون کشید و چاق کرد و با چند قُلاج یا به قولی شوت عمیق دود آن را به داخل ریه فرستاد. بعد پا شد و به طرف پدر نیمه­جان که دم آفتاب افتاده بود و زیر چشمی او را می­پائید رفت و از زمین بلندش کرد و به سایه­ی سنگی کشانید.

از قُلقا[۲]ئی که در توبره داشت، قدری آب در کف دستش ریخت و به لب ودهان خشکیدۀ پیرمرد نزدیک کرد تا گلوئی تازه کند. دست و صورتش را هم شست تا حالش قدری جا آمد و جانی تازه در جسم فرسوده­اش دمیده شد. آخر سر هم با ملایمت و دلسوزی کم­سابقه­ای و با احترام تمام او را سوار الاغ نمود و پاهایش را هم محکم­تر از قبل بست و به منزل آورد، و تا زنده بود و به اَجَل خودش نمرده بود، حتی­المقدور تر و خشکش کرد. بدین امید و از ترس اینکه وقتی پیر و زمینگیر شد، خودش را در توف نیندازند و سنگسار و نفله نکنند که از آنطرف هم سر از جهنّم در بیاورد.

[۱] – خُشکه: نوعی چپق که از پوست ریشه­ی گَوَن درست می­کردند.

[۲] – قُلقا: مشک آب کوچک و قابل حمل در توبره که از پوست برّه و بزغاله کوچک درست می­کردند.

برچسب ها

مطالب مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

همچنین ببینید

بستن