جامعهچارطاقی شماره نه

تغییر کنیم

آرزوهای به دل مانده

آرزوهای به دل مانده

هدایت ذوالفقاری
هدایت ذوالفقاری

درشماره ۶ ماهنامه، مطلبی تحت عنوان آرزوهای بدل مانده نوشته شد، که درآن نوشتار پیرامون موضوعاتی از قبیل  ( ازبین رفتن بسیاری از پدیده ها وسنتها ، نوگرایی وکمال خواهی ؛ و گریز از ایستایی و ماندن در عادتها و سنن بیهوده گذشته ، و فرار از سیر قهرایی ذات آدمی ، و در نهایت احداث جاده ی جدید فراشبند – فیروزآباد که از آرزوهای دیرین مردم فراشبند است و رابطۀ آنها با فطرت کمال طلب انسانها اشاراتی عرضه گردید. و همچنین وعده داده شد که ادامه آن در شماره های آتی ماهنامه پیگیری شود. و اینک دنباله موضوع . قرار بر این بود که در قباحت فرو افتادن انسان در منجلاب ماندن در عادتهای بیهودۀ گذشته و ملاحت تحول خواهی و پرواز اندیشه و عمل در دنیاهای جدید و فتح ابواب لایتناهی کاینات ، اکتشاف و اختراع رموز آفرینش که همانا گمگشته بشر جستجوگر و تحول خواه است پرداخته شود.

واضح و مبرهن است که اگر صفت و ویژگی تحول خواهی و نوگرایی انسان نبود هیچگاه بشریت به این همه پیشرفت و ترقی در زمینه های علمی و فرهنگی نایل نمی آمد . امروزه درتمامی ابعاد زندگی انسان نسبت قرون و اعصار پیشین دگرگونی های بنیادین به وجود آمده است که همگی مدیون عقل نوگرا وکمال طلب انسانهاست. و اگر انسان در همان لاک و پوسته جهالت پیشین خود می ماند ، چونان حیوانات و نباتات هیچ تغییر شگرفی در وضعیت آنها ایجاد نمی شد . حتی جانوران وگیاهان هم در برابر پدیده ها عکس العمل نشان میدهند و شرایط و وضعیت خود را نسبت به فعل انفعالات آنها تغییر داده و با فرآیندهای طبیعت خود را وفق میدهند. برای ادامه بحث داستان زیر را میاوریم و خود کافیست که ما را به عمق و ژرفای باتلاق سکون و ایستایی رهنمون سازد.

دوستی تعریف میکرد : « در اوایل انقلاب که به برکت آن تلویزیون حلال شده بود مردم برای خریدن تلویزیون از یکدیگر سبقت می گرفتند. هرخانواده درحد وسع خود از انواع معدودی که در آن زمان موجود بود یکی را خریداری می کردند. ما هم بنا به عادت معهود ایرانی ها ( چشم و هم چشمی ) و از طرف دیگر فشار و اصرار بچه ها ، و ضرورت زندگی تصمیم گرفتیم یکی از آنها را بخریم. بعد از مدتی غور و بررسی و ارزیابی های دقیق و موشکافانۀ مالی و فنی راهی بازار شدم. یکه و تنها ، بدون همراهی ابوابجمعی و عیال و فرزندان. تلویزیون بزرگ سیاه و سفید و مشکی رنگی با مارک (ااحتمالا) فلیپس (یا اسمی مشابه) که بعد از تحقیق و تفحص فهمیده بودم چیز خوبیست نقدا و یکباره ابتیاع نمودم . خوشحال وخندان به منزل آوردم و قرارشد که فردای آنروز با حضور یکی ازدوستان که وارد و اهل فن بود راه اندازی کنیم. اما آن روز موعود کاری پیش آمد ومن نتوانستم سرموقع حاضر شوم. شباهنگام که به منزل آمدم هنوز تو حیاط منزل  بودم که با شگفتی سرو صدای تلویزیون را شنیدم . تعجب از این بابت که چه کسی جرات کرده بدون اجازۀ من تلویزیون را روشن کند. معلوم شد که  بچه ها خودسرانه  کارتن را باز کرده و تلویزیون را راه انداخته اند. ازآن به بعد من بیشتر شبها در منزل بودم و اخبار و سریالها ی آنرا تماشا میکردم و لذت میبردم .( آن موقع برنامه های تلویزیون با محتواتر و دلچسب تر بود). به هر حال  به آن جعبه ی جادویی عادت کرده بودم و دلبستگی عجیبی نسبت به آن در وجودم نقش بسته بود . همۀ خانه و خانواده یک طرف و این تلویزیون یک طرف. گاهی وقتها بچه ها صحبت از تلویزیون رنگی میکردند و از رنگ وکیفیت تصویر و حالت شگفت انگیز آن تعریف ها میکردند. کم کم پچ پچ های بچه ها به تقاضا تبدیل می شد .آنچه که اصلا خوشم نمی آمد روزی از روزها عیال پیشنهاد داد که اگر میشود این تلویزیون را بفروشیم و یک تلویزیون رنگی بخریم ، بچه ها خیلی مشتاقند. هنوز صحبت ایشون تمام نشده بود که داد و فریاد من بلند شد. فکر از دست دادن این تلویزیون دیوانه ام میکرد. بچه ها دیدند که بابا عصبانی است هرکدام به گوشه قلومپیده وسکوت کردند.

یک روز به علت ور رفتن بچه ی همسایه آن جعبه از بلندی افتاد و هم عیب فنی پیدا کرد و هم پوستۀ آن شکست. چون همسایه مان آدم بد عنق و سرکش وگردن کلفتی بود وگلاویزشدن با او درحد توانایی های من نبود با همۀ رجز خوانی های بیهوده ، چیزی به بچه ی همسایه گفتن نیارستم ولی درعوض به بهانه راه دادن بچه همسایه به منزل و … دعوای سختی با اهل و عیال و بچه ها کردم و دق دلی بچه ی همسایه را از آنها درآوردم. فردای آن روز تلویزیون را به تعمیرگاه بردیم اندکی درست شد ولی تصاویر برفک دار و لرزان آن به جز من که عاشق دلباخته ی آن بودم همگان را آزار میداد. از این به بعد بچه ها برنامه های دلخواه خودشان را درمنزل این و آن دزدکی تماشا می کردند . ولی من با اینکه چشمهایم به علت لرزش صفحۀ و تصاویر آن مشکل هم پیدا کرده بود باز هم رها کردن آن تلویزیون را حتی در مخیله خود هم راه نداده و فقط به بودن آن راضی بودم. برای بار دوم بچه همسایۀ فضول و بازیگوش با گیرکردن پایش به سیم تلویزیون هم خود به زمین خورد و هم تلویزیون به زمین افتاد. طبق معمول ضمن داد و بیداد بچه را با مهربانی و نذر و نیاز من ­باب اینکه با آن زمین خوردن صدمه ای ندیده و شر درست نشده بود ، راهی منزلشان کردیم و در بازگشت دمار از روزگار بچه های خود و اهل منزل درآوردم. مجددا به تعمیرگاه بردیم بعضی از قطعه هایش را عوض کرد ، واندکی درست شد. ازآن به بعد همچنان خراب میشد و بعضی اوقات ازکار می افتاد ولی من همچنان اصرار داشتم این تحفۀ دوست داشتنی را از دست ندهم. مبالغی نزدیک به قیمت یک تلویزیون رنگی خرج تعمیر آن کرده بودم. روزی تعمیرکار گفت{ با این همه خرج تعمیر میتوانستی یک تلویزیون بخری ، الحمدالله پول هم داری بیا یک تلویزیون رنگی بخر.} گفتم پس این را چکار کنم . گفت  {بینداز دور} . تا این کلمه را شنیدم گویی آسمان برسرم آوار شد ، سراپایم غرق عرق گردید و سرمای سختی بدنم را فراگرفت. « بینداز دور، بکار نمیخورد. اصلا دورهِ ی این گونه تلویزیون های سیاه وسفید گذشته ،تلویزیونهای رنگی محشرند ، کیفیت صدا و تصویرشان عالیست، شما به این عادت کرده اید ،  دیگه از اینها تولید نمیشود ، بابا زمان عوض شده و تکنولوژی پیشرفت کرده ، مردم از ماهواره استفاده میکنند و … » اینها کلماتی بودند که مثل پتک مغزم را داغون میکردند. مگر میشود آن عزیز دردانه را بیندازم دور؟. زمان عوض شده یعنی چه؟ صدا و تصویرش چه فرقی دارد؟ حالا اون کمی رنگی است و این سیاه و سفید ، اصلش که یکی است…. با این توجیهات و مشتی دیگر خود را قانع میکردم و برای داشتن این تلویزیون هزاران دلیل برای خود می آراستم. ازطرف دیگر بچه ها هم جگرشان ازدست من واین تلویزیون خون بود. ولی از من پدر و صاحب اختیار و سرپرست خانواده که می بایست مرهمی برزخم درون شان میشدم سخت میترسیدند ودم برنمی آوردند. هرکسی هم به منزل می آمد مرا نصیحت میکرد که (بابا این را عوض کن چشم خودت و بچه ها کور می شود.) از تلویزیون رنگی حکایتها میگفتند.  (صدایش اینجوریست ؛ تصویرش آنجوری ،هرچیز را به حالت طبیعی خودش نشان میدهد وسه بعدیست و…..)درعین حالی که میدیدم از این تعریف و تمجیدها ، قند تودل بچه ها آب میشود و چقدر ذوق و اشتیاق درچشمه هاشان میبارید ولی من درهمان افکار گذشته و تغییرناپذیر و محدود خود مانده و هیچ دلیلی برای تبدیل این سیاه و سفید برفک دار وصله پینه شده، به رنگی ، درخود و خاطر خود احساس نمیکردم. نه توضیحات کارشناس(تعمیرکار) در من اثر میکرد و نه نصایح مهمانان و دوستان و نه سوختن و ساختنهای بچه ها . وهمچنان اسیر جذبه ی دروغین و بیهوده و بی پایه و اساس این مترسک شده بودم و از دست دادن آن برایم فاجعه.  یک شب به منزل آمدم . دیدم سرو صدای تلویزیون برپا نیست . پرسیدم ، گفتند که هرکاری کردیم روشن نشد . یکی از بچه ها جرات پیدا کرد وبا صدای لرزان ولی عزمی استوار گفت « بابا  ؛ ما دیگر از این تلویزیون به ستوه آمده ایم. مردم همه تلویزیون رنگی دارند وشما……» تابه اینجا رسید جهدی کرده گوشش راگرفتم ، پیچانده وگفتم ای نانجیب پس تو تلویزیون را خراب کرده ای  !!  با دوسه تا پس گردنی بردم تو اتاق و در را قفل کردم. و به خود آمده نمازی خواندم و نشستم . پس از چای و قلیان و شامی مفصل ، دراز کشیده و به خود فرو رفتم. بچه ها وعیال همگی رفتند و در گوشه ای خوابیدند. سوت وکور نه صدایی ونه حرکتی !! خانه بی شباهت به یک زندان نبود و من هم زندان بان. تنهایی نشسته و فکر میکردم. »

دوستم ادامه داد : « تادم دمای صبح فکر میکردم . درباره خیلی چیزها ، تلویزیون ؛ بچه ها، عادت هایم ، اسارت خویش درعادتهایم ، توصیه های کارشناس ، و راهنمایی های دوستان، اصلا چرا من نمیتوانم از این تلویزیون دل بکنم ، چه زجرهایی که در این مدت کشیدم وچه اذیتهایی که بچه ها شدند وچه پولهایی که به خاطر تعمیرات این تلویزیون خرج کردم. چه ریشخندهایی که از دوست ودشمن نثارم شد ، درهمین افکار درهم وبرهم بود که به خواب رفتم . وخواب دیدم که یک تلویزیون رنگی خریده ام وبچه ها ازسر وکولم بالا وپایین می روند وبه من اظهارعشق و دوستی میکنند و با شور شوق به تماشای تلویزیون می پردازند. وعیال با اشتیاق قلیانی چاق کرده وجلویم میگذارد. (البته درخواب قلیان کشیدن خوب نیست میگویند غم وغصه می آورد). همه خوشحال وخندانند. یک دفعه از خواب پریدم. آفتاب بالا آمده بود ونمازم قضاشده بود.نگاهی به دوروبر انداختم. اولین چیزی که توجهم را جلب کرد تلویزیون سیاه رنگ با ابهت بود که روی میز جلوس کرده بود. با دیدن آن اندکی آرامش خاطر پیدا کردم .دفعتا همۀ جریانهای چندروزقبل مثل یک فیلم از خاطرم عبور کرد. باز به قول بچه ها دپرس شدم . کاری که هرگز فکرش را هم نمیکردم همه مغزم را می فشرد. (طرح خرید تلویزیون رنگی) و این به معنی از دست دادن همۀ هستی ام بود.

به هرحال هفته ای سپری میشد که من درگیری ذهنی داشتم . باکسی حرف نمیزدم . درخودم فرورفته وهمچنان اوضاع واحوال را ارزیابی میکردم . باخودم خیلی کلنجار رفته بودم . همۀ جوانب امر را توی این چند روز بررسی و سنجیده بودم . انگارکه به یک دگرگونی وحدوث حادثه ی بزرگی درطول زندگی ام داشتم آماده میشدم . گاهی تن به تسلیم و رضا می سپردم. گاهی احساس مقاومت دست داده وگردن نهادن به خواست بچه ها و اهل منزل را برنتافنه و نشانۀ ضعف و جسارت به شخصیت وخدشه به سیطره ی خود می پنداشتم.همچنان درگیرو مشوش بودم .  مدت ها می گذشت . داشتم یواش یواش از دوست داشتنی ترین دلبستگی هایم دل می کندم. ولی جرات پاره کردن این طناب اسارت را در خود نمی دیدم . کماکان فکر اینکه این تحفه ی گران مایه را ازدست بدهم و به جای آن تلویزیون دیگری جایگزین کنم روح وروانم را می تراشید وذره ذره آب می شدم. گرفتارشده بودم. پسین یکی از روزها در ایوان منزل افسرده وغمناک نشسته وقلیانی را پک میزدم که ناگهان در زدند. یکی از بچه ها در را بازکرد. ظاهرا موتورسیکلتی دم دروازه بود وپچ پچی آنور شنیده میشد. درباز شد. یکی ازرفقای شفیق را دیدم که که با کارتن بزرگی وارد منزل شد. بادیدن آنچه که روی کارتن نوشته شده بود وتصاویرآن فهمیدم که چه بلایی برمن نازل شده است{تلویزیون رنگی پارس….} دیوانه شدم زمین و آسمان برسرم میچرخید . نفهمیدم چه کار کنم. جهدی کردم چوبکی بردارم آن بسته را زیر وزبر کنم . پایم ازحرکت ایستاد . خواستم با اشاره ی دستانم نشان دهم که آن موجود لعنتی را از جلو چشمانم دور کنند ولی دستانم فرمانبرداری نکردند. خواستم داد بزنم زبانم قفل شد. بی حرکت و صم ٌ بکم در جای خود میخکوب شده بودم . گیج ومنگ وعصبانی یک دفعه فریاد زدم “مبارک باشد، مبارک……” این گفتن همان و ازهوش رفتن همان…زمانی به خود آمدم که در درمانگاه محل،  سرم در بازو روی تختی دراز کشیده و بچه ها وخویشان دور و برم را گرفته اند.

بله چنین شد که تن به قضای الهی دادم و دم نزدم . تلویزیون رنگی که با همفکری یکی ازبچه ها و دوست صمیمی­ ام ابتیاع شده بود درپذیرایی منزل نزول اجلال نموده بود. و بچه ها محو تماشای تصاویر رنگی و اعجاب انگیز آن شده بودند. من هم با همه ی نفرتم ازاین، و خاطر تلخ از دست دادن آن کهنه تلویزیون ،زیر چشمی نگاهی می انداختم. می دیدیم که چه محشری است ولی دلم باورنمی کرد و راضی نمیشد . و همچنان درحال وهوای گذشته سیر میکرد.

مدتی گذشت . هروقت یک بار به دیدن آن تلویزیون دست دوم که در گوشه ای از انباری جا خوش کرده بود می رفتم . سیرتماشایش می کردم . و با آن حرف میزدم وخاطرات تلخ وشیرین گذشته را مرور می کردم . و از اینکه گردش روزگار و تغییرات اوضاع مرا مجبور به ترک دلبستگی ام نموده بود احساس شکست می کردم  و جبروت و هیمنه و سالاری خویش را خدشه دار می پنداشتم. و ازسوی دیگر آرامش و عشق و شادابی که درخانواده مشهود بود و رضایت آنان از تغییری که در محیط خانواده اتفاق افتاده بود وکیفیت تصاویر رنگارنگ تلویزیون رنگی که اکنون من هم کم کمک علاقه ام به آن بیشتر میشد وهمه ی حال وهوای خوشایندی که در منزل ما درهم تنیده بود . مرا برآن میداشت که خیلی برگذشته وآنچه که برآن عادت کرده وبدون دلیل و بیهوده به آن دلبسته بودم اصرار نورزم و هوش و حواس خودرا در یک مسیر منطقی قراردهم. اندک اندک میفهمیدم که ماندن دریک موضع و اصرار برآن ؛  وتلاش نکردن برای یافتن راه برون رفت به شیوۀ سنجیده و بی ضرر ، خودرایی و خودمحوری پدید می آورد و خویشتن و اطرافیان را از آدم منزجر و بیزار میکند. همچنان که در روزهای اخیر به وقوع پیوسته بود و من خود را یکه تاز عرصۀ منزل می پنداشتم وبه کسی از اعضاء خانواده اجازه نفس کشیدن نداده و برطبل بیداد می کوبیدم. خانه به وحشتکدۀ دهشتناک بدل شده بود وهیچکس حتی حرف وحرکتی که یقینا به نفع خود من هم بود جرات بروز واظهار نداشتند.»

چند سالی بود که چندان خبری از این دوست نداشتم می گفتند مهاجرت کرده است ودر شهر دیگری سکنی گزیده تا اینکه سالیانی بعد به منزل آمد . شاد وسرزنده وباروحیه ای پرنشاط . خوشحال وسرحال ، شروع به صحبت کرد. ابتدا گفت که :«« مژده ، قلیان را ترک کرده ام .چیزی که به سبب سالها عادت به آن همیشه سرگیجه داشته وبی حوصله شده بودم»» وادامه داد «« من که به جز زیارت امام زاده ها ویکی دو بار به عتبات عالیات ویک بار هم به کعبه از دیار خود خارج نشده بودم  اکنون به تفریح ومسافرت وسیرسیاحت  به اقصی نقاط کشور عزیزم وبعضا به خارج ازکشور ، مطالعه و سیر در انفس وآفاق پرداخته ام . بعد ازآن حادثه و اندرزهای دوستان واعتراض اهل منزل وحوادث کذا، کلا روحیه ام عوض شده و از آن رو به این رو شده است . اخیرا اکثر وسایل منزل را عوض کرده و به جای آن از وسایل مدرن امروزی خریده ام . ماشین قدیمی  و اوراقی را که از پدر به ارث برده بودم وآن هم به خاطر یادگاری پدر وعادت به آن ، ازدست دادنش برایم تابو شده بود ،عوض کرده ام  و عیال را به تعلیم رانندگی وادامه تحصیل مامور نموده و بچه ها علاوه برکلاسهای درسی معمولی و شرکت درمحافل مذهبی ، به کلاس زبان خارجی و ورزش و موسیقی ، هرکس به فراخور علاقه و استعدادش فرستاده ام. وخود به دانشگاه آزاد اسلامی رفته وبعضی از مدارج عالی تحصیل را گذرانده و درصدد پژوهش و نوشتن کتابی از حوادث زندگی خویش ودرباب ترک عادتهای مذموم زندگی هستم . ودریک کلمه، «متحول شده ام.»»  و در آخر آهی از اعماق وجودش برخاست وبا صدای لرزان وتاثیرگذار گفت «« آزاد شدم !!!»». «آن حادثه مرا بیدار کرد ازیک خواب عمیق !!» (دراین هنگام اشک شوق ازچشمانش سرازیر شده بود)«و خداوند را شاکرم که مرا نجات داد . من دراسارت بودم . اسیرافکار بیهوده خویش ، اسیر عادتهای زشتی که فکر و اندیشه ام را به بند کشیده بود ونمی گذاشت تکانی بخورد، پرواز کند و به دنیاهای دیگر سیر نماید. و محصور حصار بلند جهلی که در اطراف خود کشیده بودم و نمی گذاشت که پیرامون خود را بنگرم ، ببینم و درس بگیرم و شکوفا شوم . قفس تنگ وکوچکی از سنت ها و منش های کهنه و دیرپایی که نمی گذاشت قدمی بردارم وبال و پر بگشایم  و آن طرف هارا نیز مشاهده کنم؛ «آزاد شدم»

باری این خاطره گویی دوستم مرا نیز درسها آموخت و عبرتها نشان داد. دیدم که بسیاری ازمشکلات کلان امروزی ابنای بشر در همین داستان نهفته است . تاریخ معاصر کشورمان را که ورق میزنیم به فصلهای متعددی برمیخوریم که گویای این واقعیت تلخ است. و هرگاه مردم ما به دلایلی جان را درطبق اخلاص نهاده و تکانی خورده اند و جنبشی نموده اند باز هم به سبب همان افکار و عادتهای گذشته راه را گم کرده وچندان ثمری از تلاش خود نصیب شان نشده است. هروقت که قومی در باتلاق وضع موجود خود فرو ماند،  و نخواست ویا جرات نکرد یا دراین فکر نبود که برای برهم زدن آنچه که او را دربند کشیده تلاشی بنماید کم کم وضع موجود به یک عادت تبدیل می شود. و هر چه زمان بگذرد این فرایند خود را بیشتر تثبیت کرده و انسانها تغییر در آنرا نه تنها ضروری نمی دانند، بلکه ترک آنرا موجب برهم خوردن شرایط زندگی و آرامش خود می شمارند. آرامشی شبیه مردگان که در آن هیچ حادثه و واقعه ای اثری نداشته و هیچ فریادی بیدارشان نمی کند. وهمچنان درقهقرا وکهنگی وعقب ماندگی  می مانند.

این است که رهایی از این اسارت نیز از آرزوهای به دل مانده ی مردمان دردمند و آزادی خواه ماست. آرزویی که جز اندیشیدن، آگاهی، آگاهی بخشی مدنی وپرهیز از خشونت تک تک افراد جامعه راهی دیگری  برای نیل به آن نمی توان یافت. خوشبختانه این کار بزرگ و ارزشمند را اکنون جوانان و کارکشتگان فرهیختۀ ما در فضاهای مجازی به عهده گرفته اند. وبه همین سبب آنهایی که جهل و نا آگاهی مردم را بهترین وسیله برای دستیابی به اهداف شان می پندارند، سخت با گشایش  فضاهای مجازی مخالفند.

امتیاز کاربران: ۴.۲ ( ۱ رای)
برچسب ها

مطالب مشابه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *